به نام خدا

 

بررسی برخی موارد  مهم پیرامون حیات سیاسی – فرهنگی و اجتماعی

امامان معصوم  علیهم السّلام

 

استاد :

دکتر وحید متشکر آرانی

 

تحقیق و تنظیم :

دانشجو سمانه دیندار

 

 

 

 

 

مقدمه

   استاد ارجمند جناب دکتر وحید متشکر آرانی ،  شایان ذکر می باشد که این مختصر تحقیق در پی پاسخ جویی به سوالاتی که در پی مطالعه کتاب درسی و سایر منابع پیرامون حیات سیاسی فرهنگی و اجتماعی امامان معصوم علیهم السلام برایم  مطرح شد تنظیم گردیده است ، این سوالات به ترتیب عبارتند از :

1- با توجه به حديث  چرا هركس امام زمان خود را نشناسد، چنانچه بميرد به مرگ جاهليت مرده است؟ اين شناخت چه ويژگى‏هايى دارد و چگونه حاصل مى‏شود؟

2- محبت اهل بيت عليهم السلام چگونه به دست مى‏آيد؟

3- محورهاى مهم فعاليت امامان چه بود؟

4- چرا موضعگيريها و روشهاى امامان با هم فرق دارد؟

5-جريان سقيفه چگونه بوجود آمد و عكس العمل امام علی در برابر جريان سقيفه چه بود؟

6- ویژگی کلی گروهها و احزابى که  با بدست گرفتن زمام حكومت توسط اميرمؤمنان ، با حكومت حضرت به مخالفت برخاستند؟

7- عوامل  اصلى صلح امام حسن  را نام ببريد.

8- عناصر محورى پيدايش قيام عاشورا نام برده و علل جاودانگی آن را بیان کنید؟

9-ویزگی های دوران مختلف زندگی امام سجاد  را مختصرا توضیح دهید ؟

10- حقيقت انتظار فرج چيست و چرا برترين عبادت دانسته شده است؟

                                                                                                

موارد  مهم پیرامون حیات سیاسی – فرهنگی و اجتماعی امامان معصوم علیهم السلام

(باتوجه به سوالات مذکور در مقدمه)

 مورد اول و دوم : ويژگى‏هايى شناخت امام زمان با توجه به حدیث « هركس امام زمان خود را نشناسد، چنانچه بميرد به مرگ جاهليت مرده است» و چگونگی  حصول  این شناخت و محبت اهل بيت عليهم السلام

ويژگى‏هاى اين شناخت، آن است كه:

اولًا، از منابع معتبر و موثق و مستند اخذ شود.

ثانياً، گستره‏اش شامل آموزه‏هاى اعتقادى، اخلاقى و عبادى گردد.

ثالثاً، از آنجا كه امام الگوى عملى براى انسان‏ها است، به ابعاد فكرى، عملى و روحى امام نيز ناظر باشد.اما اين شناخت از سه راه حاصل مى‏شود:

يكم. مطالعه تاريخ زندگانى آنان‏

مطالعه سرگذشت و سيره امامان معصوم؛ به خصوص در باب فضايل، مناقب و خصوصيات آنان- از قبيل: شجاعت، ايثار، تواضع، صبر، فرزانگى و ...- انسان را متوجه مقام والاى آن بزرگواران مى‏كند و جذبه و كشش خاصى نسبت به آنان در روح انسان، حاكم مى‏شود.

دوم. مطالعه و تفكّر در سخنان ايشان‏

اسلام انديشيدن را موجب بصيرت،[1] دعوت كننده به عمل نيك،[2]

پديد آورنده نور[3]، نشانه حيات و زنده بودن قلب بصير مى‏داند[4].

مطالعه و تفكّر در آثار فكرى امامان، هر چند كار مشكلى به نظر مى‏رسد؛ ولى بسيار سودمند است. اين امر علاوه بر آنكه باعث شناخت شخصيت ايشان و ايجاد محبت آنان در دل مى‏شود؛ سرمايه بزرگى براى روح بشر به شمار مى‏رود. همان طور كه فراگيرى فصول يك كتاب، بايد با تحقيق و دقت كامل و رجوع به استاد و ... قرين باشد؛ مطالعه و انديشه در

آثار ائمه عليهم السلام نيز، بايد با استفاده از استادان فن و مراجعه به كتاب‏هايى كه در شرح سخنان آنان به رشته تحرير درآمده، همراه باشد.

سوم. شناخت خدا

اگر ما خداوند و صفات و اسماى او را به طور حقيقى بشناسيم، مى‏توانيم انسان‏هاى كامل (امامان) را نيز بشناسيم؛ زيرا آنان آينه تمام‏نماى صفات جمال و جلال حضرت حق‏اند و در تسميه به اسماى الهى، از تمامى موجودات عالم امكان برترند. بر اين اساس، با شناخت خدا و صفات او، مى‏توانيم به اوصاف و ويژگى‏هاى امامان نيز واقف گرديم. شايد دعايى كه سفارش شده در زمان غيبت بعد از نماز زياد بخوانيم، ناظر به همين حقيقت باشد: «اللهم عَرِّفنى نَفسك فانّك ان لم تُعَرِّفنى نفسَك لَم اعرف رسولَك اللهم عرِّفنى رسولك فانّك ان لم تُعَرفنى رسولك لم اعرف حجتك اللهم عرفنى حجتك فانّك ان لم تُعَرفنى حجتك ضللت عن دينى»[5]؛ «خداوندا! خود را به من بشناسان كه اگر خود را به من نشناسانى پيغمبر را نمى‏شناسم؛ خدايا! پيغمبرت را به من بشناسان كه اگر به پيامبر معرفت پيدا نكنم، نمى‏توانم امامم را بشناسم؛ خدايا! حجت و امامت را به من بشناسان كه اگر امام را نشناسم، در دين خود گمراهم».

دوستى اهل بيت عليهم السلام‏

«حب»؛ يعنى، رغبت و ميل انسان به چيزى. اگر اين ميل باطنى و رغبت دل به چيزى شديد و قوى شود، آن را عشق مى‏نامند.[6] جايگاه حب اهل بيت عليهم السلام را بايد از قرآن و روايات اخذ كرد.

در اهميت و جايگاه محبت اهل بيت عليهم السلام همين بس كه قرآن، آن را تنها پاداش رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله معرفى كرده است: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى‏[7]؛ « [اى پيامبر!] بگو از شما هيچ پاداشى درخواست نمى‏كنم، جز آنكه نزديكان مرا دوست بداريد».

رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى‏فرمايد: «لا يؤمن احدكم حتى اكون احبّ اليه من ولده و والده و الناس اجمعين»[8]؛ «هيچ كس از شما ايمان ندارد؛ مگر اينكه من نزد او، از فرزندانش و پدرش و همه مردم محبوب‏تر باشم».

آن حضرت اصل ايمان را مشروط به «حبّ» خود مى‏داند و در روايتى ديگر براى آن، مرتبه بالاترى معرفى مى‏كند: «لايؤمن عبد حتّى اكون احب اليه من نفسه ويكون عترتى احب اليه من عترته و يكون اهلى احب اليه من اهله و يكون ذاتى احب اليه من ذاته»[9]؛ «هيچ بنده‏اى ايمان ندارد، مگر اينكه من نزد او، از خودش محبوب‏تر باشم و ذرّيه من پيش او، از ذرّيه خودش محبوب‏تر باشد و اهل من پيش او، از اهل خودش محبوب‏تر باشند و ذات من نزد او، از ذات خودش محبوب‏تر باشد».

پيامبر صلى الله عليه و آله در اين روايت، شرط ايمان را حُب خود و اهل بيت خويش- آن هم در مراحل بالاتر- معرفى كرده است؛ زيرا به طور معمول انسان به خود علاقه شديدى دارد و نزد خودش از همه محبوب‏تر است؛ سپس فرزندانش و آن گاه ديگر نزديكان او. اما وقتى انسان در حُب كسى، به مرتبه بسيار بالا مى‏رسد، او را بر خود و فرزندان، نزديكان و همه كسان ديگر ترجيح مى‏دهد و اين همان مرتبه شديد و قوى حب است كه به آن «عشق» مى‏گويند. بنابراين حب اهل بيت و ائمه اطهار عليهم السلام، بايد در حد اعلا باشد و هر اندازه از اين حد فروتر باشد، به همان اندازه ايمان شخص، نقص و كاستى دارد.

به عبارت ديگر درجات ايمان با درجات حبّ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام پيوستگى دارد و با آن سنجيده مى‏شود.

دوستى اهل بيت عليهم السلام در عمل‏

امام باقر عليه السلام مى‏فرمايد: «يا جابر! بلّغ شيعتى عنّى السلام و اعلمهم انّه لا قرابة بيننا و بين اللّه عزوجل و لا يتقرّب اليه الا بالطاعة يا جابر من اطاع اللّه و احبنا فهو ولينا و من عصى اللّه لم ينفعه حبنا»[10]؛ «اى جابر! از طرف من، به شيعيانم‏

سلام برسان و به آنان اعلام كن كه هيچ قرابت و خويشاوندى بين ما و خداى عزوجل نيست و هر كسى فقط با اطاعت و بندگى به درگاه الهى تقرّب مى‏يابد.

اى جابر! هركس خدا را اطاعت كند و همراه آن به ما محبت ورزد، دوست و محبّ ما است و هركس خدا را معصيت كند، حب ما برايش نافع نيست».

بنابراين اولين شرط حب اهل بيت عليهم السلام، اطاعت از حق تعالى و پرهيز از گناه است. ممكن است كسى درجه پايين محبت (همان ميل باطنى و رغبت درونى) را داشته باشد؛ ولى عملًا اهل معصيت هم باشد! چنين حبّى، چندان سود بخش نيست. البته معصيت‏هاى اتفاقى- كه بعد از آن توبه باشد- باعث نمى‏شود حب اهل بيت عليهم السلام سودى نبخشد.

حضرت على عليه السلام فرمود: «انا مع رسول‏الله و معى عترتى على الحوض، فمن ارادنا فليأخذ بقولنا وليعمل بعملنا ...»[11]؛ «من با رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه عترت من هم با من هستند، بر حوض [كوثر] اشراف داريم. پس هر كس ما را مى‏خواهد، هم بايد گفتار ما را بگيرد و هم عمل ما را، عمل كند ...».

بنابراين محبت بايد در عمل جلوه‏گر شود.

راه‏هاى كسب دوستى اهل‏بيت عليهم السلام‏

1. معرفت اهل‏بيت عليهم السلام‏: در پرتو معرفت امام، به كمالات و ويژگى‏هاى او بيشتر واقف مى‏گرديم و اين آشنايى به طور طبيعى شيفتگى و محبّت را در پى دارد.

امام صادق عليه السلام مى‏فرمايد: «الامام عَلَم بين اللّه عزوجل و بين خلقه، فمن عرفه كان مؤمنا و من انكره كان كافرا»[12]؛ «امام آن شاخص [و دليل و راهنماى‏]آشكار است كه بين خداى عز و جل و خلقش قرار گرفته است. پس هر كس او را شناخت، مؤمن مى‏گردد و هر كس او را انكار كرد [و نشناخت‏]، كافر مى‏گردد». مؤمن بودن، فرع بر شناخت امام است.

2. اطاعت از اهل بيت عليهم السلام‏: اگر كسى شناخت لازم و كافى از اهل بيت عليهم السلام پيدا كرد، اطاعت از آنان را بر خود لازم مى‏داند؛ ولى گاهى شناخت در آن حد بالا نيست، در اين صورت چه بسا نسبت به اوامر آنان سرپيچى كند! عصيان به هر اندازه باشد، به همان مقدار كدورت و بغض مى‏آورد.

كدورت و بغض، ضد صفا و حب است. پس هر اندازه نسبت به اوامر آنان عصيان شود، به همان اندازه بغض و كدورت نسبت به آنان در دل ايجاد مى‏شود و برعكس، هر اندازه نسبت به اوامر آنان اطاعت شود، به همان اندازه حب و صفا، دل را فرا مى‏گيرد.

امام رضا عليه السلام مى‏فرمايد: «اللهم انى اسئلك ... العمل الذى يبلغنى حبك ...»[13]؛ «خدايا! از تو آن عملى را مسألت مى‏كنم كه حب تو را به من برساند».

بنابراين يكى از راه‏هاى عملى وصول به «حب اهل‏بيت عليهم السلام»، اصل عمل و اطاعت است.

3. توسّل با معرفت: در پرتو شناخت امام، مى‏فهميم همه چيز ما به او وابسته بوده و وى واسطه فيض و كمال است.[14] اگر توسل با شناخت و توجه همراه باشد، ترنم عارفانه و عاشقانه‏اى است كه حب را در دل بيش از پيش مى‏پروراند.[15]

 مورد سوم و چهارم : محورهاى مهم فعاليت امامان و علت تفاوت موضعگيريها و روشهاى امامان با یکدیگر

امامان معصوم علاوه بر اينكه مقتدا بودند، وظايف خطيرى نيز بر عهده داشتند كه اهم آنها عبارتند از:

الف- بيان و تبليغ دين‏

بنابر آيات شريف قرآن و روايات، پيامبر اسلام، خاتم پيامبران و شريعت اسلام، خاتم اديان آسمانى و شريعت كامل، جامع و در برگيرنده تمام دستورهاى لازم براى سعادت دنيا و آخرت انسانهاست.

از طرف ديگر، ما به وضوح مى‏بينيم كه در قرآن و سنت پيامبر  نسبت به بسيارى از مسائل حكم خاصى بيان نشده است. بنابر اعتقاد شيعه، پيامبر  هنگام وفات همه ميراث نبوت را به امام على  سپرد و آن بزرگوار در دوران امامت خويش، مسائلى را كه مورد پيدا كرد، بيان نمود و بقيه را به امام بعد از خود سپرد و همين طور تا امام عصر(عج)؛ بنابراين اولين و مهمترين وظيفه امامان بيان احكام اسلام و تفسير آن است.

ب- احياى دين و زدودن انحرافات‏

متأسفانه بعد از رحلت پيامبر اسلام، دست دشمنان در ضربه زدن به دين باز شد.

جلوگيرى از نوشتن و نشر سنت پيامبر در زمان خلفا ، نهضت شوم حديث سازى در زمان معاویه ، حاكميت ستمگران اموى و عباسى، رواج فساد و بى‏بند وبارى،موجب مشوّش جلوه دادن چهره دين شد و اين امامان معصوم بودند كه با بيان اسلام حقيقى، چهره دين را از پس پرده‏هاى سياه تحريف آشكار كردند. پيامبر فرمود:

 «به زودى زمانى بر امتم خواهد رسيد كه از قرآن جز خط آن و از اسلام جز اسم آن باقى نمى‏ماند و مسلمان ناميده مى‏شوند در حالى كه دورترين مردم از اسلامند.»

وقتى امام على  ، بيست و پنج سال بعد از رحلت رسول خدا، نماز خواند خيلى از افراد كه نماز پيامبر را فراموش كرده يا عمدى ترك كرده بودند، دوباره آن را به ياد آوردند.»

ج- تلاش جهت تشكيل حكومت اسلامى‏

اقدام براى تشكيل حكومت اسلامى شامل تبيين اهداف، خط مشى، ايده حكومت و تربيت افراد بود.امامان علیهم السلام  حكومت را بهترين وسيله جهت بسط و نشر اسلام مى‏دانستند و خود را نيز امام و حاكم مشروع جامعه، البته بعد از امام حسين  هيچ كدام از امامان براى رسيدن به حكومت به اقدام نظامى دست نزد و جهت عمده آن هم نداشتن ياور و فراهم نبودن زمينه بود. [16]

علت تفاوت  موضعگيريها و روشهاى امامان با یکدیگر

 اختلاف روشها و سياستها در اين مجموعه واحد، ناشى از اختلاف شرايط و اوضاع اجتماعى، سياسى است كه هر امامى با آن مواجه بوده است؛ نه ناشى از اختلاف در ديدگاهها و اهداف. زيرا امامت از حيث شرايط و اهداف يكى است و امامان همه يك نور هستند؛ ليكن وظيفه ايجاب مى‏كرد كه هر يك از آنان شرايط دوران خود را در نظر بگيرد و رسالت الهى خود را با در نظر گرفتن آن شرايط عملى سازد.

اين اختلاف روش را گاهى در زندگى يك امام  نيز مى‏بينيم كه در شرايطى روش خاصى را بر مى‏گزيند؛ ولى در شرايط ديگر، ادامه آن روش را بى‏نتيجه و احياناً به زيان مكتب مى‏بيند و ناچار سياستى ديگر برمى‏گزيند. زندگى امير مؤمنان  در دوران 25 ساله سكوت و دوران زمامدارى‏اش و نيز زندگى امام حسين  در دوران زمامدارى «معاويه» و فرزندش «يزيد»، بهترين نمونه اين اختلاف روش به خاطر اختلاف شرايط و اوضاع است.

 مورد پنجم : ماجرای  جريان سقيفه و عكس العمل امام نسبت به آن

در لحظاتى كه حضرت على مشغول غسل وتدفین پیکر مطهر  پيامبرگرامی اسلام   بودند و مسلمانان در انتظار پايان يافتن مراسم غسل و كفن بودند و خود را براى خواندن نماز بر پيكر مطهّر وى آماده مى‏كردند، خبر آوردند كه جمعيتى در «سَقيفَه بنى ساعِدَهْ» جمع شده و درباره انتخاب خليفه بحث‏ مى‏كنند و نام سعد بن عباده (رئيس خزرجيان) براى خلافت برده مى‏شود. عمر و ابوبكر توسط دو نفر از اوسيها به نامهاى «مُعَنِ بْنِ عَدىّ» و «عُوَيْمِ بْنِ ساعِدَهْ» كه با سعد بن عباده خزرجى كدورتى داشتند از اجتماع انصار در سقيفه بنى ساعده خبر دار شدند، سپس باعجله، در حالى كه نگران بودند به همراه ابو عبيده وارد سقيفه شدند. عمر خواست سخن آغاز كند و زمينه را براى خلافت ابوبكر آماده سازد ولى ابوبكر مانع شد و گفت: اگر من چيزى را فرو گذاشتم تو جبران كن. آنگاه خود شروع به سخن كرد و بعد از شهادت به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر  گفت:

 «ما مهاجرين، اولين كسانى بوديم كه اسلام آورديم و ساير مردم در اين قسمت پيرو ما مى‏باشند. ما طايفه رسول خدا  ، مركز قبائل عرب، و نقطه ارتباط آنان هستيم. شما انصار نيز ياران خداو رسول او هستيد، پشتيبان پيامبر  و سرداران ما هستيد و در دين و منافع آن با ما شريك مى‏باشيد. شما سزوارترين مردم به راضى بودن، درمقابل خواسته خدا و تسليم در برابر آنچه كه خداوند براى برادران مهاجر شما خواسته، مى‏باشيد، و نبايد درباره آنها حسادت ورزيد. شما در سختيها نيروهاى خود را جهت پيشبرد اسلام بكار گرفتيد، پس نبايد به دست خود اين دين را از بين ببريد. من شما را به سوى ابو عبيده و عمرمى خوانم، و هر دو را شايسته مى‏دانم ...»

در اين هنگام آن دو گفتند:

 «سزاوار نيست احدى از مردم بر تو تقدّم جويد، تو يار غار پيامبر  هستى ...»

 

 واکنش حضرت

1-حضرت على ،پس از فراغت از مراسم تدفین ، پس از آنكه استدلال و حجت مهاجران براى شايستگى خلافت، به او گفته شد (كه آنها به خويشاوندى پيامبر  و اينكه خليفه بايد از قريش و از شاخه‏هاى درخت نبوت باشد، احتجاج كرده‏اند) فرمود:

 «اينها به درخت استناد كردند، ولى ميوه و ثمره آن را نابود ساختند.»

2- دومين عكس‏ العمل امام در مسجد پس از تدفین پيامبراکرم   بود. حضرت على و تعداد زيادى از بنى هاشم و ديگران در مسجد نشسته بودند. برخى از كسانى كه ابوبكر بيعت كرده بودند به دور آن حضرت و بنى هاشم جمع شدند و گفتند:

 «طايفه انصار و كسان ديگر با ابوبكر بيعت كرده‏اند، شما نيز با او بيعت كنيد و گرنه درباره شما با شمشير حكم مى‏كنيم.»

حضرت على در جواب آنان فرمود:

 «من براى اين بيعت سزوارترم، شما بايد با من بيعت كنيد، شما به موجب قرابت با رسول خدا  خلافت را از انصار گرفتيد، آنها هم اين حق را به شما تسليم كردند، من نيز با شما چنين استدلال مى‏كنم. من در زمان حيات رسول خدا و نيز هنگام رحلت او نزديكترين فرد به او بودم من وصى و وزير و حامل علم او هستم ... من به كتاب خدا و سنت پيامبر  از همه آشناترم، و عواقب امور را بهتر از همه شما مى‏دانم و ثبات قدمم از شما بيشتر است، پس بر سر چه چيز نزاع داريد؟! »  [17]

3-سومين عكس العمل آن حضرت، خطابه‏اى است كه در برابر مهاجر و انصار ايراد فرموده است. در قسمتى از اين خطابه مى‏فرمايد:

 «اى گروه مهاجر و انصار! خدا را در نظر بياوريد و عهد و پيمان پيامبر  را درباره من فراموش نكنيد، و حكومت محمد  را از خانه او به خانه‏هاى خود مبريد ...»[18]

 «... شما مى‏دانيد كه ما اهل بيت به اين امر از شما سزاوارتريم. مگر شما كسى را نمى‏خواهيد كه به مفاهيم قرآن، و اصول و فروع دين و به سنتهاى پيامبر  احاطه كامل داشته باشد. و جامعه اسلامى را به خوبى بتواند اداره كند ...؟ به خدا سوگند چنين فردى در بين ماست نه در ميان شما. پيروى از هواى نفس نكنيد، و از حق دور نشويد، و اعمال گذشته خود را با اعمال بد فاسد نكنيد»

نهایتا امام بنا به مصالحی که در راس همه آنها حفظ نهال نوپای اسلام در مقابل تهدیدات داخلی و دشمنان خارجی  بود، صبر و سکوت را بجای  قیام برای احقاق حق برگزیدند. [19]ایشان در این خصوص می فرمایند:

 

 

«... ديدم گروهى از مردم از آيين اسلام بازگشته‏اند و درصددند آيين محمد  را نابود سازند. ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم، بايد شاهد شكاف و ويرانى در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من بزرگتر از رها كردن حكومت چندروزه ايست كه با سرعت مانند سراب يا ابر از بين مى‏رود»

لیکن امام خاطرات تلخ اين روزها را هيچگاه ازياد نبرد، و پيوسته از آن روزها شكايت مى‏كرد.

 «... فَرَايْتُ انَّ الصَّبْرَ عَلى هاتا احْجى فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَيْنِ قَذَى وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً»

براى من روشن بودكه- به حكم عقل و وظيفه‏اى كه به عهده داشتم- چاره‏اى‏جز صبر و شكيبايى ندارم؛ لذا تحمّل كردم، ولى به حالتى كه گويى خار در چشم و استخوان گلوگيرم شده است ...

و درجای دیگری می فرمایند:

 «موجهاى فتنه را با كشتيهاى نجات بشكافيد. از ايجاد اختلاف خوددارى كنيد و نشانه‏هاى فخر فروشى را از سر برداريدو تاج تواضع و فروتنی بر سرنهید ... سكوت من به خاطر علم و آگاهى‏ است كه در آن فرو رفته‏ام و اگر شما هم مثل من آگاه بوديد، بسان ريسمان چاه، مضطرب و لرزان مى‏شديد.»

 مورد ششم : ویژگی کلی گروهها و احزابى که  با بدست گرفتن زمام حكومت توسط اميرمؤمنان ، با حكومت حضرت به مخالفت برخاستند:

حضرت در خطبه‏اى مخالفين حكومت خود را به سه دسته تقسيم كرده است:

1-اصحاب جَمَل كه آنان را «ناكثين» ناميده است.

2-اصحاب صِفّين كه آنها را «قاسطين» خوانده است.

3-اصحاب نهروان (خوارج) كه از آنان به عنوان «مارقين» ياد كرده است.

از ويژگيهاى روحى «ناكثين» پول پرستى، آزمندى و طرفدارى از تبعيض بود و سخنان اميرمؤمنان درباره عدل و مساوات، بيشتر متوّجه اين جمعيّت است. «قاسطين» كه از «طُلَقاء» [20]، بعضى از فراريان، ناراضيان و كارگزاران عثمان، تشكيل شده بودند، داراى روحيّه حيله گرى و نفاق بودند. آنها مى‏كوشيدند حكومت اميرمؤمنان عليه السلام را ساقط كنند و خود، زمام حكومت را در دست گيرند.

روحيه دسته سوم، روحيه عصبيتهاى ناروا و خشكه مقدسيها و جهالتهاى خطرناك بود.

با تحميل جنگ جمل بر امام على (ع)، ابوايوب به منظور يارى آن حضرت به بصره رفت و در حضور امام، از نظر على (ع) حمايت كرد و آمادگى خود را براى جنگ با بيعت شكنان اعلام نمود. با سخنان وى و همراهانش، جلوى هر گونه تضعيف احتمالى گرفته شد.  با شروع جنگ صفين، وقتى ابوايوب با شتاب به طرف دشمن در حركت بود، سران «ازد» كه صحابى پيامبر (ص) را ذوق زده ديدند، او را سرزنش كردند كه چطور مى‏خواهد با گويندگان لااله‏الا اللَّه بجنگد. وى پاسخ داد:

«پيامبر (ص) به ما سفارش كرد كه همراه على با ناكثين بجنگيم. با آنان جنگيدم. همچنين سفارش كرد كه با قاسطين بجنگيم و اين حركت ماست به سوى آنان و نيز سفارش كرد كه با مارقين بجنگيم، البته من هنوز آنان را نديده‏ام، امّا با آنان نيز خواهم جنگيد.» [21]

 

مورد هفتم : عوامل  اصلى صلح امام حسن  :

الف- ناهمگونی سپاه امام

سپاه امام  علاوه بر ضعف معنوى و كيفى، از نظر كمّى نيز با سپاه شام موازانه نداشت و برای امام حسن  همانند امام علی علیه ،با توجه به شرایط امکان تصفیه سپاه ممکن نبود.

ب- دنیا گرایی و سستی  و ضعف معنوی کوفی ها

ج-نقش منفی اشرافیت  قبیله ای :اینان  بیشتر جویای نام و قدرت بودند، در خفا با شام سر و سرّ داشتند و معاويه را تشويق مى‏كردند كه به كوفه يورش برد و قول هر نوع همكارى را به وى داده بودند.

د- حفظ خون مسلمانان و اندک باقیمانده شیعیان ، به منظور جوگیری از نابودی اصل دين‏

هدف نهايى امويان نابودى اصل اسلام و رجعت به جاهليت بود. يكى از دلايل روشن اين امر سخن مغيرة بن شعبه است كه وقتى از معاويه (بعد از تثبيت سلطنت مطلقه‏اش) مى‏خواهد نسبت به بنى هاشم قدرى نرمش نشان دهد، از او چنين مى‏شنود:

هيهات هيهات ... برادر قبيله تيم (ابوبكر) به خلافت رسيد و با مردم به عدالت رفتار كرد تا مُرد؛ يادش هم از دل‏ها برفت ... پس از او برادر قبيله عدى (عمر) خلافت يافت و ده سال تمام‏كوشيد، ولى به خدا قسم پس از مردنش نامش هم از يادها برفت ... پس از او برادر ما عثمان به خلافت رسيد ... به خدا قسم او نيز تا مُرد نامش هم از ميان رفت. امّا محمّد (پيامبر ) هر روز پنج بار- مسلمانان- به نامش فرياد مى‏زنند و مى‏گويند: «اشهد ان محمّدا رسول الله» ... پس از اين براى من چه باقى مى‏ماند. به خدا قسم تا نام او را دفن نكنم، آرام نخواهم گرفت.

ذ- فرار عبیدالله بن عباس(خيانت خواصّ‏) : فرار امثال عبيدالله و نيز اشراف و رؤساى قبائل، روحيه و نيروى معنوى سپاه  را كه رمز اصلى پيروزى است، بيش از پيش از پيروان آن حضرت زائل نمود و ضربه مهلكى بود كه آمادگى جهاد را از امام  و ياران اندكش سلب كرد. فرار هشت هزار نفر از دوازدهم هزار نفر از سپاه، روحيه تمرّد و نافرمانى را در باقيمانده سپاه مسكن و از آنجا به سپاه مدائن گسترش داد.[22]

ه - خطر هجوم سپاه روم به مناطق اسلامى‏

خطر هجوم سپاه روم نيز تهديد ديگرى بود كه اصل دين را هدف قرار داده و منتظر بهره‏بردارى از جنگ داخلى مسلمانان به نفع خويش بودند. از اين رو امام باقر  به شخصى كه از اسرار صلح آگاهى نداشت، فرمود:

اگر امام حسن  اين كار را نمى‏كرد، خطر بزرگى به دنبال داشت.

نتيجه آن كه امام  در شرايطى با معاويه قرارداد صلح را امضا كرد كه راه ديگرى براى آن حضرت وجود نداشت و اين تاكتيك، آخرين تدبيرى بود كه امام  آن را به كار بست.

فرازهایی از  قرارداد صلح امام حسن  و معاويه

مهم‏ترين فرازهاي صلح كه در مصادر مختلف تاريخى آمده است،عبارتند از :

1- حكومت به معاويه واگذار مى‏شود به شرطى كه به كتاب خدا و سنّت پيامبر  و سيره خلفاى شايسته عمل كند.

2- پس از معاويه، حكومت متعلق به امام حسن  است. واگر براى او حادثه‏اى پيش آمد، متعلق به امام حسين  است و معاويه حقّ ندارد كسى را به جانشينى خود انتخاب كند.

3- معاويه بايد ناسزا به اميرالمؤمنين على  و لعنت بر او را در نمازها ترك كند و على  را جز به نيكى ياد ننمايد.

4- حسن‏بن‏على، معاويه‏را، «اميرالمؤمنين» نمى‏نامد ونزد اوشهادتى اقامه نخواهد كرد.

5- بيت المال كوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و تسليم معاويه نمى‏شود. بايد هرسال يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهدايى كه در كنار اميرالمؤمنين در جنگهاى جمل و صفّين كشته شده‏اند، تقسيم كند.

6- مردم در هر گوشه از سرزمين خدا (شام، عراق، يمن و حجاز) بايد در امن و امان باشند،اصحاب على  در هرنقطه‏اى كه هستند در امن و امان باشند وكسى از شيعيان آن حضرت مورد آزار واقع نشود و ياران آن حضرت بر جان ومال وناموس و فرزندانشان بيمناك نباشند. به قصد جان حسن بن على و برادرش حسين و هيچ يك از اهل بيت رسول خدا  توطئه‏اى چيده نشود و در هيچ يك از آفاق اسلام، ارعاب و تهديدى نسبت به آنان انجام نگيرد.

مورد هشتم : عناصر محورى پيدايش قيام عاشورا و علل جاودانگی آن

محوری ترین علت شکل گیری قیام عاشورا ، انگیزه امام حسین  برای  «اصلاح‏طلبى و احياى دين (امر به معروف و نهى از منكر)»است :

«    وَ قَالَ الْحُسَيْن‏ :فِي مَسِيرِهِ إِلَى كَرْبَلَاءَ إِنَّ هَذِهِ الدُّنْيَا قَدْ تَغَيَّرَتْ وَ تَنَكَّرَتْ وَ أَدْبَرَ مَعْرُوفُهَا فَلَمْ يَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَةِ الْإِنَاءِ وَ خَسِيسُ عَيْشٍ كَالْمَرْعَى الْوَبِيلِ أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لَا يُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْبَاطِلَ لَا يُتَنَاهَى عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِي لِقَاءِ اللَّهِ مُحِقّاً فَإِنِّي لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَ لَا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَماً إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ‏

 امام حسين هنگامى كه رهسپار كربلا بودند فرمود: به راستى، دنيا تغيير چهره داده و ناشناخته گشته و نيكى آن در حال نابودى است و از آن جز رطوبتى كه در ته ظرفى مانده و جز زندگى وبال آور، همچون چرا گاهى كه جز گياه بيمارى‏زا و بى‏مصرف چيزى در آن نمى‏رويد، باقى نمانده است.آيا نمى‏بينيد كه به حقّ عمل نمى‏شود و از باطل دست برنمى‏دارند؟! به طورى كه مؤمن حق دارد كه به مرگ و ديدار خدا مشتاق باشد. به راستى، من چنين مرگى را جز سعادت ندانم و زندگى در كنار ظالمان را جز هلاكت نخوانم.»

 با دقت و تأمل در وقایع تاریخ اسلام از زمان  رحلت پیامبر اکرم  و حادثه سقیفه ، مى‏توان فلسفه حركت عظيم امام  و بعبارتی نهضت عاشورا را ، حركتى سازمان يافته در جهت احياى شريعتى دانست كه جز پوسته و ظاهر چيزى از آن باقى نمانده بود:

الف - سير تدريجى بازگشت به جاهليت- كه بعد از رحلت پيامبر  از طريق تفكيك امامت و رهبرى (ماجراى سقيفه) صورت گرفت ،سرانجام با حاكميت يزيد به نقطه اوج خود نزديك مى‏شد.

 ب- گستره فساد و بحران در ابعاد گوناگون اعتقادى، سياسى، اجتماعى، اقتصادى و ... به حدّى بود كه عالى‏ترين مقام رسمى كشور اسلامى، به عنوان خليفه پيامبر  و اميرالمؤمنين مرتكب اعمالى مى‏شد كه از هيچ مسلمانى انتظارنمى‏رفت. از جمله دلایلی که  بيانگر رجعت همه جانبه حكومت در آن زمان است  نطق افشاگرانه و كوبنده امام حسین  در روز عاشورا خطاب به انبوه مسلمانانى كه به عنوان مزدوران بنى اميه نسبت به جنگ با حضرت بى تابى مى‏كردند است ، ایشان به آنان فرمودند:

«... رويتان سياه باد كه شما از سركشان امت و از ته ماندگان احزاب فاسد هستيد كه قرآن را پشت سر انداخته‏ايد؛ از دفاع شيطان درافتاده‏ايد. از گروه جنايت‏كاران و تحريف‏كنندگان كتاب و خاموش‏كنندگان سنن مى‏باشيد ....»

همچنين امام  نسبت به رجعت عقيدتى جامعه اسلامى در سال‏هاى 61- 60 هجرى به برخى از خواص و سران قبائل بصره مى‏نويسد:

«... شما را به كتاب خدا و سنت پيامبر دعوت مى‏كنم؛ زيرا در شرايطى قرار گرفته‏ايم كه ديگر سنّت پيامبر  - به كلى- از ميان رفته و جاى آن را بدعت فرا گرفته است .... »

نتيجه آنكه گوهر دين آن چنان توسط حاكمان اموى مسخ گرديده بود كه امام  ، در برابر درخواست بيعت با يزيد، آيه استرجاع به زبان آورده و فاتحه اسلام را اعلام مى‏كند.

ج-رجعت سياسى در شيوه تصدى حاكميت كه بعد از رحلت پيامبر  به صورت تغيير اصل وصايت به شورا تحقق يافت در اواخر حكومت معاويه شتاب بيشترى گرفته و به تجديد نظام اشرافيت كه براساس سلطنت استوار بود ختم گرديد. بيعت گرفتن معاويه براى پسرش يزيد آخرين تيرى بود كه امويان به سوى مكتب وحى و جامعه اسلامى نشانه‏گيرى نموده تا آن را از محتواى حقيقى‏اش تهى سازند. ترويج و تحريك تعصبات قبيله‏اى و نيز گسترش بى عدالتى و تبعيض بين مسلمانان‏ عرب و غير عرب و ... از مصاديق ديگر رجعت سياسى بود كه در دوران حاكميت معاويه و يزيد گسترش يافت.

همچنين در دوران حاكميت اموى اختلاف طبقاتى بيش از گذشته گسترش يافت. پادشاهان اموى بيت‏المال را ثروت شخصى خويش كرده و خود را جانشينان خدا مى‏دانستند.

امام  در نطق مهم‏شان خطاب به سپاه ابن زياد فرمود:

«...اينان (امويان) بيت‏المال و اموال عمومى را به خود اختصاص داده، حرام خدا را حلال شمرده و حلال الهى را

 مورد نهم : ویژگی های بارز دوران مختلف زندگی امام سجاد  در نگاه مقام معظم رهبری :

در دوران امامت امام سجاد سه مرحله به چشم مى خورد:

 الف- دوره اسارت:

در این فصل امام  به صورت يك انقلابى پرخروش كمترين سخنى را تحمّل نمى‏كند و در برابر چشم همه، پاسخهاى دندان شكن به دشمنان مقتدر خود مى‏دهد.در كوفه در مقابل عبيد الله، آن وحشى خونخوارى كه از شمشيرش خون مى‏ريزد و سرمست از باده غرور كشتن فرزند پيامبر  و سرمست از پيروزى است، آن چنان سخن مى‏گويد كه ابن زياد دستور مى‏دهد او را بكشيد ...!

در بازار كوفه هم صدا و هم زبان با عمه‏اش زينب و خواهرش فاطمه سخنرانى مى‏كند و مردم را تحريك مى‏نمايد و حقايق را افشا مى‏كند. امام سجاد  در اينجا در حقيقت خودش نيست، بلكه زبان خاموش حسين بايد در سيماى اين جوان انقلابى در شام و كوفه تجلّى كند.

 اگر آن جا امام سجاد  اين چنين تند و برنده و تيز و صريح مسائل را بيان نكند، در حقيقت زمينه‏اى براى كار آينده او باقى نمى‏ماند؛ چون زمينه كار آينده او خون جوشان حسين بن على  بود، چنان كه زمينه براى همه قيامهاى تشيّع در طول تاريخ، خون جوشان حسين بن على است. نخست بايد به مردم هشدار بدهد جز با اين زبان تند و تيز امكان پذير نيست.

نقش امام سجاد  در اين سفر نقش حضرت زينب (س) بود، يعنى پيام آور انقلاب حسين بن على. اگر مردم بدانند كه حسين كشته شد و چرا كشته شد و چگونه كشته شد، آينده دعوت اسلام و دعوت اهل بيت به نوعى خواهد بود و اگر ندانند به نوعى ديگر. بنابراين براى آگاهى و گسترش اين شناخت در سطح جامعه بايد همه سرمايه‏ها را به كار انداخت و تا هر جا ممكن است اين كار را انجام داد. بدين جهت امام سجاد مانند تك تك اسيران (هر كس به قدر توان خويش) يك پيام آور است. همه اين نيروها بايد گرد هم آيند تا بتوانند خون جوشانِ به غربت ريخته شده امام حسين را به تمام مناطق اسلامى ببرند.»

ب- دوره قيامها و آشوبها:

در مرحله دوم، يعنى مرحله قيامها و آشوبها، آن جا كه قيامها براى خونخواهى شهداى كربلا بود، امام تاييد كرد و مردم را براى پيوستن تشويق كرد و آن جا كه قيامها غير مكتبى بود، امام هيچ‏گونه موضع مثبتى اتخاذ نكرد. البته موضعگيريهاى مثبت امام در خفا و پنهانى بود و در ظاهر تاييد نمى‏كرد و حتى گاهى مخالفت هم مى‏نمود علت اين روش موضعگيرى امام نيز كاملا روشن است. مردان خاندان رسالت در كربلا كشته شده‏اند و جز امام و چند تن ديگر، كسى باقى نمانده است. ياران و طرفداران صادق‏ اهل‏بيت نيز انگشت شمارند و حفظ اين طرفداران كم براى آينده كارى لازم و ضرورى است و امام بايد طورى عمل كند كه دشمن قهار و خونريز، بهانه‏اى براى هجوم به او و طرفدارانش پيدا نكند.

ج- دوران ثبات و سازندگى:

   این دوره  با پوششى از تقيه و در قالب دعا و كارهاى ملايم است.مقام معظم رهبری ،آيت الله خامنه‏اى دراین خصوص می فرمایند:

امام توانست با اين روش بقيه مردان اهل بيت و تعداد كم شيعيان را براى انجام رسالتِ گسترش مكتب اهل بيت حفظ كند و به كادرسازى بپردازد به طورى كه در اواخر عمر شريف آن حضرت، شيعه از انزوا و انقراض نجات يافت.

رؤوس برنامه‏هاى امام

تاریخ ارسال: 1396/6/19
تعداد بازدید: 1638
ارسال نظر