به نام خدا

 

کاری از خانم شادلو

استاد وحید متشکز آرانی

 

 

مأمون و امام تا شهادت

 

امام رضا عليه السلام هشتمين امام شيعه اثنا عشري است و پيامبر(ص) نام وي را به صراحت ذكر فرموده: علي فرزند موسي، فرزند محمّد، فرزند علي، فرزند حسين، فرزند علي، فرزند ابوطالب كه درود خدا بر همه آنان باد.كنيه‌اش ابوالحسن است.برخي از لقب‌هايش عبارتند از: رضا، صابر، زكي، ولينقش انگشتريش حسبي الله، يا به روايت ديگر: ما شاء الله، لا قوة الاّ بالله زادگاهش در مدينه به سال 148 هجري بود. يعني در همان سالي كه جدش امام صادق(ع)در گذشت و اين نظر بيشتر علما و تاريخ نويسان است.

البته كساني هم هستند كه ولادت امام رضا(ع) را در سال 153 هجري دانسته‌اند، مانند: اربلي در كشف الغمّة، ابن شهر آشوب در مناقب، صدوق در عيون الاخبار هر چند كه كلامش چندان صريح نيست، مسعودي در اثبات الوصيّه، ابن خلكان در وفيات الاعيان، ابن عبد الوهاب در عيون المعجزات و يافعي در مرآة الجنانونيز گفته شده كهتاريخ تولّد حضرت رضا(ع) سال 151 است. ولي به هر حال قول نخست از همه قوي تر و مشهورتر است و دو قول اخير طرفدار بسيار كمي دارد.

تاريخ وفات امام رضا(ع)، بنا به گفته علما ومورّخان بزرگ، سال 203 هجري در طوس بوده است.
دانش، پارسايي و پرهيزگاري امام(ع(اين از چيزهايي است كه تمام مورّخان درباره آن اتفّاق نظر دارند.كوچك‌ترين مراجعه به كتاب‌هاي تاريخي اين نكته را به خوبي روشن مي‌گرداند. حتي مأمون بارها خود در فرصت‌هاي گوناگون آن را اعتراف كرده، مي‌گفت: رضا(ع) دانشمندترين و عابدترين مردم روي زمين است. وي همچنين به رجاء بن ابي ضحّاك گفته بود:«بلي اي پسر ابي ضحاك، او بهترين فرد روي زمين، دانشمندترين و عابدترين انسان‌هاست…»

مأمون به سال 200 كه پيش از سي و سه هزار تن از عباسيان را جمع كرده بود، در حضورشان گفت: «من در ميان فرزندان عباس و فرزندان علي رضي الله عنهم بسي جست‌وجو كردم ولي هيچ يك از آنان را با فضيلت‌تر، پارسا تر، متدين تر، شايسته‌تر و سزاوارتر به اين امر از علي بن موسي الرضا نديدم.»

 

موقعيت و شخصيت امام

 

اين موضوع از مسائل بسيار بديهي براي همگان است.تيرگي روابط بين امين و مأمون به امام اين فرصت را داد تا به وظايف رسالت خود عمل كند و به كوشش و فعّاليت خويش بيفزايد. شيعيانش نيز اين فرصت را يافتند كه مرتب با او در تماس بوده از راهنمايي هايش بهره ببرند. پس در نتيجه، امام رضا از مزاياي منحصر به فردي سود مي‌جست و توانست راهي را بپيمايد كه به تحكيم موقعيّت و گسترش نفوذش در قسمت‌هاي مختلف حكومت اسلامي بينجامد حتي روزي امام به مأمون كه سخن از ولايتعهدي مي‌راند، گفت: «… اين امر هرگز نعمتي برايم نيفزوده است. من در مدينه كه بودم دست خطم در شرق و غرب اجرا مي‌شد. در آن موقع، استر خود را سوار مي‌شدم و آرام كوچه‌هاي مدينه را مي‌پيمودم و اين از همه چيز برايم مطلوب‌تر مي‌نمود…»

در نامه‌اي كه مأمون از امام تقاضا مي‌كند كه اصول و فروع دين را برايش توضيح دهد او را چنين خطاب مي‌كند: «اي حجّت خدا بر خلق، معدن علم و كسي كه پيروي از او واجب مي‌باشد. …» مأمون او را «برادرم» و «اي آقاي من» خطاب مي‌كرد در توصيف امام، مأمون براي عباسيان چنين نگاشته بود: «… اما اين‌كه براي علي بن موسي بيعت مي‌خواهم،پس از احراز شايستگي او براي اين امر و گزينش وي از سوي خودم است … اما اين كه پرسيده‌ايد آيا مأمون در زمينه اين بيعت بينش كافي داشته، بدانيد كه من هرگز با او بيعت نكرده مگر با داشتن بينايي كامل و علم به اين كه كسي در زمين باقي نمانده كه به لحاظ فضيلت و پاكدامني از او وضع روشن‌تري داشته و يا به لحاظ پارسايي، زهد در دنيا و آزادگي بر او فزوني گرفته باشد. كسي از او بهتر جلب خشنودي خاص و عام را نمي‌كند و نه در برابر خدا از وي استوارتر كسي ديگر يافت مي‌شود …»

از يادآوري اين مطالب به وضوح به خصوصيّات امام، موقعيّت و منش وي پي مي‌بريم، مگر نگفته‌اند كه: «فضيلت آن است كه دشمنان بر آن گواهي دهند؟»

باز از چيزهايي كه دلالت بر زندگي و شوكت امام دارد، روايتي است كه گزارش كننده چنين نقل مي‌كند: «من در معيّت امام بر مأمون وارد شدم. مجلس مملو از جمعيت بود، محمّد بن جعفر را گروهي از طالبيان و هاشميان احاطه كرده بودند و فرماندهان نيز حضور داشتند. به مجرد ورود ما، مأمون از جا برخاست، محمد بن جعفر و تمام افراد بني‌هاشم نيز به پا خاستند. آن‌گاه امام همه را اذن جلوس داد. آن‌گاه ساعتي بگذشت و مأمون همچنان غرق توجّه به امام بود …»

ماجراي شهر نيشابور

 

اين ماجرا را تقريبا تمام كتاب‌هايي كه به احوال امام رضا(ع) و جريان‌هاي خط سيرش به «مرو» پرداخته‌اند، نقل كرده‌اند. هنگام ورود به نيشابور دو حافظ قرآن به نام‌هاي «ابوزرعه رازي» و «محمد بن اسلم طوسي» همراه با تعداد بيشماري از دانشجويان سر راهش را گرفتند تا چشمشان به جمال رويش روشني گيرد. مردم بسياري به استقبال آمده بودند، برخي فرياد مي‌زدند، برخي ديگر از خوشحالي جامه خود را بر تن مي‌دريدند، عده‌اي روي زمين مي‌غلتيدند، عده‌اي هم سم استر امام را در آغوش مي‌كشيدند و بالاخره جمعي نيز گردن‌ها را به سوي سايبان محملش كشيده، هر كس به نحوي احساسات خود را ابراز مي‌كرد. روز به نيمه رسيد و از چشمان مردم همچنان سيل اشك سرازير بود. بالاخره چند تن از راهنمايان فرياد برآوردند كه: «اي مردم، همه سكوت اختيار كرده گوش فرا دهيد. پيغمبر اسلام(ص) را با ازدحام بر گرد فرزندش آزار مدهيد …» در آن هنگام امام(ع) حديثي را با ذكر سلسله سند طلائيش كه مشهور است، براي مردم چنين بازگو كرد :خدا مي‌فرمايد: «كلمه توحيد يعني لا اله الّا الله دژ من است، هر كس وارد اين دژ شود، از عذابم ايمن است.»امام اين را بگفت و مركبش از جا حركت كرد، آن گاه دوباره سر از سايبان مركبش بيرون آورد و افزود: «اما با رعايت شروط آن كه من خود از جمله آن هستم.»

در آن روز تعدادي بالغ بر بيست هزار نفر قلم و دوات به دست داشتند كه حديث امام را مي‌نوشتند. آري، و بدين‌گونه مورّخان رويداد معروف نيشابور را يادداشت كرده‌اند. سند ولايتعهدي كه مأمون آن را به خط خويش نوشته، ضمن تعبير هايي بازگو كننده موقعيّت و سجايا در شخصيت امام است. مثلا مأمون چنين مي‌نويسد: «… چون او بديد فضيلت درخشانش، واكنش چشمگيرش، پارسايي برجسته‌اش، زهد سرَه‌اش، كناره‌گيريش از دنيا، و خلاصه خويشتن داريش از مردم را وبر وي(مأمون) ثابت گرديد اخباري كه پيوسته درباره او با هماهنگي مضمون شنيده مي‌شد، زبان‌هايي كه بر او اتفاق سخن داشتند، چون در او فضيلت را به حّد عالي، زنده و كامل يافت.» وبه نوشته النجوم الزاهره، امام رضا «سرور بني هاشم و گرانقدر ترين آن‌ها در زمان خود بود. مأمون او را بسيار گرامي مي‌داشت، در برابرش بسي كرنش مي‌كرد …»

 

 

مأمون نيز در پايان نامه خود خطاب به عباسيان مطالبي به اين شرح بازگو كرده: «اما اين كه نوشته‌ايد در قلمرو حكومت من ناراحتي هايي تحمل كرده‌ايد، به جان خودم سوگند كه اين جز از ناحيه خودتان نبوده زيرا شما از امين پشتيباني مي‌كرديد و به او تمايل داشتيد، آن‌گاه چون من او را بكشتم شما گروه گروه پراكنده شديد، گاهي از پي ابن ابي خالد افتاديد، گاهي از اعرابي پيروي كرديد، زماني ابن شكله را اطاعت كرديد وبعد هم از هر كسي كه به روي من شمشير مي‌كشيد طرفداري مي‌نموديد. اگر عادتم بخشش و در سرشتم روح گذشت نبود، احدي از شما را بر روي زمين زنده نمي‌گذاشتم، چون خون همگي شما حلال است»به زودي از فضل بن سهل عباراتي بيان خواهيم كرد كه از جمله به مأمون گفته بود: « … فرزندان پدرت با تو و با افراد خانواده‌ات دشمنند … » از اين گونه متون تاريخي بسيار است كه همه دلالت بر موضع منفي عباسيان در برابر مأمون و نظر موافق شان نسبت به برادرش امين، دارندراز نارضايتي عباسيان از مأمون چه بود؟ آخر چرا برادرش امين را بر او كه بسي شايسته‌تر و لايق‌تر براي خلافت بود، ترجيح مي‌دادند؟ براي پاسخ به اين سئوال مي‌كوشيم تا با مراجعه به متون تاريخي، حقيقت جريان را در يابيم.شايد راز روگرداني عباسيان از مأمون آن بود كه مي‌ديد برادرش امين يك عباسي اصيل بشمار مي‌رود. پدرش هارون و مادرش زبيده بود. زبيده خود يك هاشمي و هم نوه منصور بود. او بزرگ‌ترين زن عباسي به طور اطلاق بشمار مي‌رفت.امين در دامان فضل يحيي برمكي، برادر رضاعي رشيد و متنفّذترين مرد در دربار وي، پرورش يافته و فضل بن ربيع نيز متصدي امورش گشته بود؛ مرد عربي كه جدش آزاد شده عثمان بود و در مهرورزيش نسبت به عباسيان، كسي ترديد نداشت.

 

اما مأمون در دامان جعفر بن يحيي پرورش يافت كه نفوذش به مراتب كمتر از برادرش فضل، مي‌بود.اما مربيّش و كسي كه امورش را تصدي مي‌كرد، مردي بود كه عباسيان به هيچ وجه دل خوشي از او نداشتند، چه متهم بود به اين كه مايل به علويان است. ميان وي و مربّي امين،فضل بن ربيع، هم كينه بسيار سختي وجود داشت. اين شخص همان كسي بود كه بعدا وزير و همه كاره مأمون گرديد، يعني فضل بن سهل فارسي. عباسيان از ايرانيان مي‌ترسيدند و از دستشان به ستوه آمده بودند، از اين رو به زودي جاي آن‌ها را در دستگاه خود به تركان و ديگران واگذار كردند.مادر مأمون يك زن خراساني و غيرعرب بود كه در روزهاي نخستين وضع حملش، از دنيا چشم فرو بست. ولي حتي اگر زنده مي‌ماند هرگز ياراي رقابت با زبيده را نمي‌داشت. كنيزي بسيار زشت و كثيف بود كه در آشپزخانه رشيد خدمت مي‌كرد. اگر بگوييم مرگ اين زن به سود مأمون بود از حقيقت فرا نرفته‌ايم. بيچاره آن‌قدر در نظر مردمان خوار و بي مايه مي‌نمود كه مأمون را به وجود او سرزنش مي‌كردند.

ناگزير خراسان را بايد برگزيد

 

پس از آن كه مأمون خود را از دامان فرزندان پدرش، برمكيان، اعراب و علويان كوتاه ديد، ناگزير شد كه روي به جانب ديگر برد و دست ياري به سوي ديگران دراز كند تا بتواند هدف‌هايش را به تحققّ برساند
در برابر ديدگان خويش جايي جز خراسان نيافت. از اين رو آن جا را برگزيد همان‌گونه كه در پيش «محمد بن علي عباسي» نيز برگزيده بود. به مردم آن سامان تمايل و محبت ابراز نمود، آنان را به خويشتن نزديك ساخت و برايشان چنين وانمود كرد كه او دوست‌دار هر كي و هر چيزي است كه آنان دوست بدارند، و متنفّر از هر چيز و هر كسي است كه آنان تنفّر داشته باشند. حتي وقتي احساس تمايل آنان را نسبت به علويان دريافت، تظاهر به دوستي و پيروي علويان هم كرد.از سوي ديگر، با دادن وعده‌ها و بستن پيمان‌ها قول داد كه ظلم و تعدّي را از حريم شان خواهد راند، و اين‌ها همه چيزهايي بود كه اعتماد خراسانيان را نسبت به مأمون جلب كرد و چشم اميد و آرزوها بر او بستند.

نقشه مأمون

 

مأمون زمانی در محاصره هشت مشكل بزرگ قرار گرفته بود. براي رهيدن از آن موقعيّت دشوار و حفظ مقام خلافت براي خود و خاندانش شيوه جديدي را كه هرگز سابقه نداشت، طرح ريزي كرد. گويا براي يافتن چنين راه حلي مدّت‌ها انديشيده بود و نقشه‌اي كه سرانجام يافت حكايت از رأي محكم و بينش عميق او مي‌كرد.مردم از يك سو مي‌ديدند كه مأمون هيچ يك از خلفا و يا صحابه ديگر را به زشتي ياد نمي‌كند. او همچنين از ناسزاگويي به غير صحابه و يا حتي به كساني كه بر عليه دين قيام كرده بودند، مانند حجاج بن يوسف، احتراز مي‌جست تا مبادا در جايي احساسي عليه او برانگيخته و افرادي كه با يكي از اينان همبستگي عاطفي و يا فكري دارد، از دست او رنجيده شود، چه ممكن بود آنان روزي به كارش آيند.از سوي ديگر، ديديد كه مأمون علاوه بر اين مي‌خواست ارج نهادن به علي(ع) و بيزاري از معاويه را آيين رسمي قرار دهد كه مردم همگي بدان روي برند. هر چند موضوع پخش آگهي در مورد نفرين معاويه به سال 212 هجري انجام گرفت، ولي مأمون از همان روزهاي نخست خود، علي را بر تمام مردم برتر شمرده و به اولادش تقرّب جسته و ابراز دوستي و هواخواهي نسبت به آنان كرده بود.

آن‌گاه به رغم فتواي عمر، خليفه دوّم، نكاح موقّت(متعه) را مباح شمرد و عمر را نيز به اهانت، «سرگين غلطان» مي‌خواند. [221] البته مأمون خود در اين‌گونه اقدامات هرگز تناقضي نمي‌ديد و همه به نظرش صحيح و منطقي مي‌نمودند. چه هر كدام در شرايط خاصّي انجام مي‌پذيرفت. او هميشه با توجه به اين شرايط و براي هماهنگي با مقتضيات روز گام برمي داشت. پس اشكالي نداشت كه روزي علويان را به خود نزديك سازد و تظاهر به بزرگداشت و اكرامشان كند، و روز ديگر حتي اجازه ورود به دستگاهش را از آنان سلب كرده، به آزار و قتلشان آن هم گاهي با سم و گاهي با شمشير بپردازد.
نياز به اقدام ديگر

مأمون مي‌ديد كه اين اقدامات نه هنوز براي فرونشاندن شورش‌هاي علويان كافي است، و نه براي رسيدن به تمام هدف‌هايش كه برايتان برشمرديم. اقدام جديدي كه به خاطر رسيد بسيار شگفت و هيجان انگيز بود، ولي البته با توجه به شرايط آن زمان گامي بود كه خيلي طبيعي برداشته مي‌شد، يعني: گرفتن بيعت براي وليعهدي اما رضا(ع) كه پس از مأمون به مقام خلافت رسيد. بدينوسيله مأمون او را امير همه بني‌هاشم چه عباسيان و چه طالبيان قرار داد و خود نيز لباس سبز پوشيد.

 

نامه فضل بن سهل به امام

اين نامه بازگو كننده چند نكته مهّم كه برخي از آن‌ها را استخراج كرده برايتان بازگو مي‌كنيم:
1.استعمال لقب(رضا) در اين نامه جالب توجه است. اين لقب را مأمون به امام داده بود، ولي نحوه استعمال مطلق اين لقب در نامه فضل اين نكته را مي‌رساند كه مأمون به الهام از او بوده كه رضا را براي امام، لقب قرار داده است.

2.نامه براي جلب اطمينان امام به اين موضوع پرداخته كه ماجراي وليعهدي وي يك بازي مأموني نبود، بلكه نتيجه كوشش‌هاي فضل بوده و جايي براي نگراني هرگز وجود ندارد. در هر صورت، اين تضميني بود كه از سوي وي و مأمون گرفته شده و ديگر هيچگونه مقاومت و ممانعتي از سوي امام فايده ندارد.

3.در نامه مزبور جمله‌ها و الفاظ به گونه‌اي انتخاب شده كه خوشايند ذوق امام(ع) باشد، يعني با عقايد ديني و شيعي او هماهنگ آمده و در ضمن عقايد شايع ميان مردم را كه خلافت پيغمبر را حقّ عباسيان مي‌دانستند، نقض نمي‌كند.

آن‌گاه فضل كوشيده تا به امام اين نكته را بقبولاند كه هرچند او و مأمون تصميم به ولايتعهديش گرفتند ولي ديدگاه هر يك با ديگري متفاوت است. فضل مدّعي است كه: «راز اين وليعهدي اين است كه تو فرزند رسول خدا، ره يافته و شايسته پيشوايي هستي. در اين كار حقّ خودت به تو پس داده مي‌شود. اما به نظر مأمون، تو شريك در خلافت او بوده، به لحاظ نسب برادرش هستي و از همه مردم به آن چه او در اختيار دارد، سزاوارتري.»

4.در پايان، از امام مي‌خواهد كه به مجرّد نامه آن را بر زمين نگذارد مگر آن كه رهسپار مقرّ مأمون گردد و اين را به دليل حفظ مصالح ملّت تأكيد مي‌كند. وي چنين باور داشت كه اگر پاي مصالح ملّت را به ميان بكشد،امام قبول وليعهدي را وظيفه خود دانسته، لحظه‌اي درنگ نمي‌كند.

هدف‌هاي مأمون از بيعت

چشمداشت مأمون از گرفتن ولايتعهدي امام رضا(ع) تأمين هدف‌هايي بود كه به اجمال ذيلاً بيان مي‌گردد:

نخستين هدف:احساس ايمني از خطري كه او را از سوي شخصيّت امام رضا(ع) تهديد مي‌كرد. شخصيّتي نادر كه نوشته‌هاي علميش در شرق و غرب نفوذ فراوان داشت و نزد خاص و عام به اعتراف مأمون از همه محبوب‌تر بود. در صورت وليعهدي، او ديگر نمي‌توانست مردم را به شورش و يا حركت ديگري بر ضدّ حكومت، دعوت كند.

هدف دوّم:شخصيّت امام بايد تحت كنترل دقيق وي قرار گيرد، و از نزديك هم از داخل و هم از خارج اين كنترل بر او اعمال گردد، تا آن كه كم كم راه براي نابود ساختن وي به شيوه‌هاي مخصوصي هموار شود. مثلا همان‌گونه كه گفتيم يكي از انگيزه‌هاي مأمون در تزويج دخترش اين بود كه در زندگي داخلي امام مراقبي را بگمارد كه هم مورد اطمينان او باشد و هم جلب اعتماد بنمايد.
افزون بر اين، چشم هاي ديگري هم از سوي مأمون براي امام رضا گماشته شده بودند كه تمام حركات و اعمال وي را گزارش مي‌كردند.

يكي از آن‌ها «هشام بن ابراهيم راشدي» بود كه از نزديكان امام بشمار مي‌رفت، كارهايش همه به دست وي انجام مي‌گرفت. ولي هنگامي كه امام را به مرو بردند، هشام با ذوالرياستين و مأمون تماس گرفت و موقعيّت ويژه خود را به آنان عرضه كرد. مأمون نيز او را به عنوان دربان امام قرار داد. از آن پس تنها كسي مي‌توانست امام را ملاقات كند كه هشام مي‌خواست. در نتيجه دوستان امام كمتر به او دسترسي پيدا مي‌كردند … »

هدف سوّم:مأمون مي‌خواست امام چنان به او نزديكي پيدا كند كه به راحتي بتواند او را از زندگي اجتماعي محروم ساخته، مردم را از او دور بگرداند. تا آنان تحت تأثير نيروي شخصيّتي امام، علم،حكمت و درايتش قرار نگيرند. از اين مهم‌تر اين كه مأمون مي‌خواست امام را از شيعيان و دوستانش جدا سازد تا با قطع رابطه شان با او به پراكندگي افتند و ديگر نتوانند دستورهاي امام را دريافت نمايند.

هدف چهارم:همزمان با آن كه مأمون مي‌خواست خود را در پناه امام از خشم و انتقام مردم نسبت به اهل بيت كه پس از برافروختن شعله جنگ بين او و برادرش پيوسته رو به تزايد نهاده بود نيز به نفع خويشتن و در راه حكومت عباسي، بهره‌برداري كند.

به ديگر سخن مأمون از اين بازي مي‌خواست پايگاهي نيرومند و گسترده و ملي براي خود كسب كند. او چنين مي‌پنداشت كه به همان اندازه كه شخصيّت امام از تأييد و نفوذ نيرومندي برخوردار بود، حكومت وي نيز مي‌توانست با اتّصال به او در ميان مردم جا باز كند.

دكتر شيبي مي‌نويسد: «امام رضا پس از وليعهد شدن ديگر تنها پيشواي شيعيان نبود، بلكه اهل سنّت، زيديّه و ديگر فرقه‌هاي متخاصم شيعه، همه بر امامت و رهبري وي اتّفاق كردند.»

هدف پنجم:نظام حكومتي در آن ايّام نياز به شخصيتّي داشت كه عموم مردم را با خوشنودي به سوي خود جلب كند، در برابر آن افراد بي لياقت و چاپلوسي كه بر سر خوان حكومت عباسي فقط به منظور طلب شهرت و طمع مال گرد آمده بودند و حال و مالشان بر همگان روشن بود، وجود چنان شخصيّتي عظيم يك نياز مبرم بود. به ويژه آن كه به لحاظ منطق در برابر هجوم علماي ساير اديان با شكست مواجه مي‌شدند. هنگام بروز ضعف و پراكندگي در دستگاه دولتي، متفكرّان ساير اديان بر فعاليت خود بسي افزوده بودند.

بنابراین حكومت در آن ايّام به دانشمندان لايق و آزادانديش نياز داشت نه به يك مشت آدم چاپلوس و خشك و تهي مغز.لذا مي‌بينيم كه اصحاب حديث متحجر را از خود مي‌راند، برعكس،معتزلياني چون «بشر مريسي» و «ابو الهذيل علاف» را به خويشتن جذب مي‌كرد. با اين همه، تنها شخصيّت علمي كه درباره برتري علميش توأم با تقوي و فضيلّت، كسي ترديد نداشت امام رضا(ع) بود. اين را خود مأمون نيز اعتراف كرده بود. بنابراين، حكومت به وي بيش از هر شخصيت ديگري احساس نياز مي‌كرد.

هدف ششم:اوضاع پرآشوب آن زمان كه آشوب و بلوا و شورش ها از هر سو مردم را فرا گرفته بود، ايجاب مي‌كرد كه ذهن آنان را به طرقي از حقيقت آن چه كه در متن جامعه مي‌گذرد، منصرف گردانند. تا بدينوسيله و با توجه به رويدادهاي مهم مشكلات ملّت و حكومت كمتر احساس شود.

هدف هفتم:بنابر آنچه كه گفته شد ديگر براي مأمون طبيعي بود كه مدّعي شود چنان كه در سند ولايتعهدي مدّعي شده كه هدف از تمام كارها و اقداماتش چيزي غير از خير امّت و مصالح مسلمانان نبوده. حتي در كشتن برادرش نمي‌خواسته فقط به رياست و حكومت دست يابد، بلكه هدفش تأمين مصالح عمومي مسلمانان نيز بوده است. دليل بر اين ادعا آن است كه چون خير ملّت را در جدا ساختن خلافت از عباسيان و تسليم آن به بزرگ‌ترين دشمن اين خاندان يافت، هرگز درنگ نكرد و با طيب خاطر، به گفته خويش، اين عمل را انجام داد. بدينوسيله مأمون كفّاره گناه زشت خود را كه قتل برادر وي بود و بر عباسيان هم بسيار گران تمام مي‌شد، پرداخت.با اين عمل رابطه امت را با خلافت استوار كرده اعتماد شان را در اين راه جلب نمود، به گونه‌اي كه دل و ديده مردم متوجه آن گرديد. مردم به اين امر دل بسته بودند كه دستگاه خلافت از آن پس با آنان و در خدمتشان خواهد بود. در نتيجه، مأمون با اين شگرد توانسته بود براي هر اقدامي كه در آينده ممكن بود انجام دهد، حمايت مردم را جلب كند هر چند كه آن اقدام نامأنوس و نامعقول جلوه نمايد.

به هر حال از آن چه گفتيم دو نتيجه به بار مي‌آيد:نخست: پس از اين اقدامات از سوي مأمون، ديگر منطقي نمي‌نمود كه اعراب به دليل رفتار پدر يا برادر و ساير پيشينيانش باز هم از دست او عصباني باشند. چه هر كس در گرو عملي است كه خود انجام مي‌دهد نه ديگري.

چگونه بر اعراب روا بود كه مأمون را مورد خشم خود قرار دهند و حال آن كه خلافت را به آنان يعني به ريشه‌دار ترين خانواده در ميانشان برگرداند، و عملا نشان داد كه جز صلاح و نيكي براي عرب و غيرعرب نمي‌خواهد.

از اين رو ديگر جاي شگفتي نبود اگر اعراب بيعت با امام رضا را با روحي سرشار از خشنودي پذيرفتند. دوّم: اما ايرانيان، به ويژه اهالي خراسان و كساني كه شيعه علويان بودند، براي مأمون ادامه ياريش را تضمين كردند چه او برايشان بزرگ ترين آرزوها را عملي ساخته و ثابت كرده بود نسبت به ايشان است، مهر مي‌ورزد و اين كه در نظر او فرقي ميان عرب و عجم و عباسي وجود ندارد. او فقط به مصالح امّت مي‌انديشد و بس.

هدف هشتم:مأمون مي‌خواست با انتخاب امام رضا به وليعهدي خويش، شعله شورش‌هاي پي در پي علويان را كه تمام ايالات و شهرها را فرا گرفته بود، فرو نشاند و به راستي همين‌گونه هم شد،چون پس از ايام بيعت تقريباً ديگر هيچ قيامي صورت نگرفت، مگر قيام عبدالله الرحمن بن احمد در يمن، و تازه انگيزه آن ظلم واليان آن منطقه بود كه به مجرد دادن قول رسيدگي خواسته‌هايش، او نيز بر سر جاي خود نشست.

در اين جا چند نكته را هم بايد بدان افزود:الف: موفّقيت مأمون تنها در فرونشاندن اين شورش‌ها نبود. بلكه اعتماد بسياري از رهبران و پيروانش با مأمون بيعت هم كردند. اساساً بيشتر مسلمانان كه تا آن زمان مخالف او بودند، از در اطاعت درآمدند. اين خود بدون ترديد يكي از بزرگ‌ترين آرزوهاي مأمون بود.

ب: بيشتر قيام‌هايي كه بر ضدّ مأمون صورت مي‌گرفت، از سوي اولاد حسن بود، به ويژه آناني كه آيين زيديه را پذيرفته بودند. لذا او مي‌خواست كه در برابر ايشان ايستادگي كرده، براي هميشه خود و آيينشان را به نابودي كشاند.در آن زمان مذهب زيديّه بسيار رواج پيدا كرده بود و هر روز نيز دامنه‌اش گسترده‌تر مي‌شد. شورش گران زيدي نفوذ فراواني در ميان مردم داشتند، به طوري كه حتي مهدي يك نفر زيدي را به نام يعقوب بن داود به وزارت خود گماشته و تمام امور خلافتش را به دست وي داده بود.

مورّخان اين مطلب را به صراحت نوشته‌اند كه اصحاب حديث همگي همراه با ابراهيم بن عبدالله بن حسن قيام كرده و يا فتوا به هم ياريش در اين قيام داده بودند.

به هر حال چيزي كه براي مأمون مهم بود تار و مار كردن زيديّه ودر هم شكستن شوكت و اجرشان، از طريق اخذ بيعت با امام رضا(ع) بود. او با دادن لقب «رضا» به امام قصد خلع شعار از آنان را كرده بود كه پيوسته از آغاز دعوت و قيام خويش دعوت برآورده، مي‌گفتند: «رضا و خوشنودي خاندان محمّد».در برابر اين شعار، مأمون به امام لقب رضا را داد تا به همه بفهماند كه اكنون رضاي خاندان محمّد به دست وي تحقّق يافته و از اين پس ديگر هر گونه دعوتي در اين زمينه خالي از محتوي است. بدين وسيله بود كه مأمون ضربه بزرگي به زيديّه فرود آورد.

هدف نهم:پذيرفتن وليعهدي از سوي امام رضا(ع) پيروزي ديگري هم براي مأمون به ارمغان آورد. آن اين كه بدين وسيله توانست از سوي علويان اعتراف بگيرد كه حكومت عباسيان از مشروعيت برخوردار است. اين موضوع را مأمون خود به صراحت گفته بود: «ما او را بهترين وليعهد خود قرار داديم تا … تا ملك و خلافت را براي ما اعتراف كند...»

جنبه منفي اين اعتراف از نظر مأمون آن بود كه امام رضا(ع) با پذيرفتن اين مقام اقرار مي‌كرد كه خلافت هرگز به تنهايي براي او نيست و نه براي علويان بدون مشاركت ديگران. بنابراين، مأمون ديگر خوب مي‌توانست با همان سلاحي كه علويان در دست داشتند، با خودشان مبارزه كند. از اين پس ديگر دشوار بود كه كسي دعوت به يك شورش را عليه حكومتي كه اين‌گونه به مشروعيّتش اعتراف شده بود، اجابت كنند.تازه مأمون به نحوي برداشت كرده بود كه از اين اعتراف منحصر بودن حكومت براي عباسيان را نتيجه بگيرد و براي علويان هرگز بهره‌اي نبود. وليعهدي امام رضا(ع) فقط جنبه لطف و گشاده دستي داشت به انگيزه ايجاد پيوند ميان خاندان عباسي و علوي صورت مي‌گرفت. هدف آن بود كه زنگار كدورت‌ها از دل مردم به خاطر آن چه كه از سوي رشيد و اسلافش بر سر ايشان آمده بود، زدوده شود.لازم به تذكر است كه گرفتن اين گونه اعتراف از امام رضا(ع) به مراتب زيان بارتر و خطرناك‌تر بود بر جان علويان تا شيوه‌هاي كشتار و غارت و تبعيدي كه امويان عليه اين خاندان در پيش گرفته بود.

هدف دهم:مأمون، به گمان خود، از امام رضا قانوني بودن اقدامات خود را در مدّت ولايتعهدي، به طور ضمني تأييد گرفت، و همان تصويري را كه خود مي‌خواست از حكومت و حاكم در برابر ديدگان مردم قرار داد. وي در تمام محافل تأكيد مي‌كرد كه فقط حاكم اوست و اقداماتش نيز چنين و چنان است. ديگر كسي حق نداشت آرزوي حكمران ديگري را بكند حتي اگر به خاندان پيغمبر تعلّق مي‌داشت.
بنابراين، سكوت امام در برابر اعمال هيأت حاكمه در ايام ولايتعهدي، به عنوان رضايت و تأييد وي تلقّي مي‌شد. در آن صورت، مردم به راحتي مي‌توانستند ماهيّت حكومت خود امام يا هر علوي ديگري كه ممكن بود روزي بر سر كار آيد، پيش خود مجسم كنند. حال اگر قرار است كه شكل و محتوا و اساس يكي باشد و فقط در نام و عنوان اختلافي رخ دهد، مردم چرا خود را به زحمت انداخته دنبال چيزي كه وجود خارجي ندارد، يعني حكومتي برتر و دادگستر تر، بگردند.

هدف يازدهم:پس از دستيابي به تمام هدف‌هايي كه مأمون از وليعهدي امام رضا(ع) منظور كرده بود، نوبت به اجراي بخش دوم برنامه جهنّميي اش فرا مي‌رسيد. آن اين كه آرام آرام و بي آن كه شبهه‌اي برانگيزد به نابود ساختن علويان از طريق نابودي بزرگ‌ترين شخصيّت ايشان، اقدام كند. او بايد اين كار را بكند تا براي هميشه از منشأ خطر و تهديد عليه حكومتش، رهايي يابد.

مأمون تصميم گرفت كه نظر مردم را از علويان برگرداند و حس اعتماد و مهر شان را از آنان بزدايد، ولي البته به گونه‌اي كه احساساتش را هم جريحه‌دار نكرده باشد.

اجراي اين اهداف از آن‌جا شد كه مأمون كوشيد تا امام رضا(ع) را از موقعيّت اجتماعي كه داشت، ساقط گرداند. كم كم كاري كند كه به مردم بفهماند او شايستگي براي جانشيني وي را ندارد. اين موضوع را مأمون نزد حميد بن مهران و گروهي از عباسيان به صراحت بازگو كرد.

مأمون گمان مي‌كرد كه اگر امام رضا(ع) را وليعهد خويش گرداند، همين رويداد به تنهايي كافي خواهد بود تا موقعيّت اجتماعي امام درهم بشكند و ارجش پيش مردم فرو بيفتد. زيرا مردم هر چند به زبان نگويند، ولي عملاً اين بينش را پيدا مي‌كنند كه امام با پذيرفتن مقام وليعهدي ثابت كرده كه اهل دنياست. مأمون مي‌پنداشت كه اگر وليعهدي را به امام بقبولاند، به شهرت امام لطمه وارد آورده و حس اطمينان مردم را نسبت به وي جريحه‌دار ساخته است، چه تفاوت سني ميان آن دو نيز بسيار بود، يعني امام بيست و دو سال از مأمون بزرگ‌تر بود و چون قبول ولايتعهدي را چنان سني غير طبيعي مي‌نمود، لذا مردم آن را حمل بر حبّ مقام و دنياپرستي امام رضا(ع) مي‌كردند.

امام رضا(ع) نيز خود اين نقشه مأمون را دريافته بود كه در جايي مي‌گفت: « … مي‌خواهد مردم بگويند: علي بن موسي از دنيا روگردان نيست … مگر نمي‌بينيد چگونه به طمع خلافت، ولايتعهدي را پذيرفته است؟!...»

تلاش مأمون براي متقاعد ساختن امام

از كتاب‌هاي تاريخ و روايت چنين برمي آيد كه مأمون به راه‌هاي گوناگوني تلاش براي اقناع امام مي‌كرد. از زماني كه امام هنوز در مدينه بود اين تلاش‌ها شروع شد و پيوسته مأمون با وي مكاتبه مي‌كرد كه آخر هم به نتيجه‌اي نرسيد.

سپس «رجاء بن ابي ضحّاك» را كه از خويشان فضل بن سهل بود، مأمور براي انتقال امام به مرو كرد. امام را به رغم عدم تمايل قلبيش به اين شهر آوردند و در آن‌جا مأمون دوباره كوشش‌هاي خود را شروع كرد. مدّت دو ماه در كوشيد و حتي به تصريح يا كنايه امام را به قتل هم تهديد مي‌كرد، ولي امام هرگز زيربار نرفت. تا سرانجام از هر سو زير فشار قرار گرفت كه آن‌گاه با نهايت اكراه و در حالي كه از شدّت درماندگي مي‌گريست، مقام وليعهدي را پذيرفت.اين بيعت در هفتم رمضان به سال 201 هجري انجام گرفت.

امام علیه السلام هدف هاي مأمون را مي‌شناخت

امام به جاي موضع سازش گرانه يا موافق در برابر پيشنهاد خلافت، خيلي سرسختانه مقاومت مي‌كرد.چرا؟ زيرا كه او به خوبي دريافته بود كه در برابر يك بازي خطرناكي قرار گرفته كه در بطن خود مشكلات و خطرهاي بسياري را هم براي خود او، هم براي علويان و هم براي سراسر امّت اسلامي، مي‌پرورد.
امام به خوبي مي‌دانست كه قصد مأمون ارزيابي نيّت دروني اوست يعني مي‌خواست بداند آيا امام به راستي شوق خلافت در سر مي‌پروراند، كه اگر اين گونه است هر چه زودتر به زندگيش خاتمه دهد. آري اين سرنوشت افراد بسياري پيش از اين بود. مانند محمد بن محمد بن يحيي بن زيد(همراه ابوالسرايا)، محمد بن جعفر، طاهر بن حسين، و ديگران

از اين گذشته، مأمون مي‌خواست پيشنهاد خلافت را زمينه ساز براي اجبار بر پذيرفتن ولايتعهدي بنمايد. چه همان گونه كه در فصل «شرايط بيعت» گفتيم چيزي كه هدف‌ها و آرزوهاي وي را برمي آورد قبول وليعهدي از سوي امام بود نه خلافت.

پس به اين نتيجه مي‌رسيم كه مأمون هرگز در پيشنهاد مقام خلافت جدّي نبود ولي در پيشنهاد مقام وليعهدي چرا.

پاسخ به سؤال دوّم

سؤال اين بود:اگر امام پيشنهاد مأمون را جدّي تلقي كرده خلافت را مي‌پذيرفت، در آن صورت مأمون چه موضعي اتّخاذ مي‌كرد؟ ممكن است پاسخ اين گونه دهيم كه مأمون به خوبي خود را آماده مقابله با هر گونه رويداد از اين نوع كرده بود، و اساساً مي‌دانست كه براي امام غير ممكن است كه در آن شرايط پيشنهاد خلافت را بپذيرد، چه هرگز آمادگي براي اين كار را نداشت و اگر هم تن به آن درمي داد عملي افتخارآميز و غير قابل توجيه بود.

امام مي‌دانست كه اگر قرار باشد زمام خلافت را خود به دست بگيرد بايد به عنوان رهبر راستين ملّت، حكومت حق و عدل را برپا كند، يعني احكام خدا را مانند جدّش پيامبر(ص) و پدرش علي(ع) مو به مو به مرحله اجرا درآورد. ولي چه بايد كرد كه مردم توان پذيرفتن چنان حكومتي را نمي‌داشتند. درست است كه به لحاظ احساسات همراه اهل بيت بودند، ولي هرگز تربيت صحيح اسلامي نيافته بودند تا بتوانند احكام الهي را به آساني پذيرا شوند. ملتي كه به زندگي در حكومت عباسي و پيش ازآن به شيوه حكومت بني اميّه خو گرفته بودند، اجراي احكام خداوند امري نامأنوس برايش به شمار مي‌رفت و از اين رو به زودي سر به تمرّد برمي آورد.

مگر علي(ع) نبود كه مي‌خواست احكام خدا را بر مردمي اجرا كند كه خودشان آن‌ها را از زبان پيغمبر(ص) شنيده بودند، ولي به جاي حرف شنوي با آن همه تمرّد و مشكل برخورد كرد؟ اكنون پس از گذشتن دهها سال و خو گرفتن مردم با كژي و انحراف و عجين شدن سنّت هاي ناروا با روح و زندگي مردم، چگونه امام رضا(ع) مي‌توانست به پيروزي خود اميدوار باشد؟

همچنين، در جايي كه ابومسلم جان شصت هزار نفر را در زندان‌ها گرفته بود و اين قربانيان افزون بر صدها هزار قرباني ديگرش بود كه در ميدان هاي جنگ طعمه شمشيرهاي سپاهيانش گرديده بودند.
در جايي كه شورش «ابو السّرايا» مأمون را به تحمل هزينه و ضايعات دويست هزار سرباز مجبور ساخته بود.

و در جايي كه هر روز از هر گوشه اي عليه حكومتي كه درست در مسير شهوات مردم گام برمي داشت. ندايي به اعتراض برمي خواست.

در چنين شرايطي آيا امام مي‌توانست خود را مصون از تمرّد هواپرستان كه بيشتر مردم بودند ونيز كيد دشمنان بداند. شكي نبود كه تعداد اين گروه افراد پيوسته رو به افزوني مي‌نهاد و در برابر امام به خاطر حكومت و روشي كه با آن بيگانگي داشتند، صف آرايي مي‌كردند.

درست است كه دل هاي مردم با امام رضا(ع) بود، ولي شمشيرهايشان به زودي عليه خود از نيام‌ها در مي‌آمد و درست همان گونه كه با پدران وي اين چنين كردند. يعني هر بار كه حكومتي از نظر شهوات و خواهش هاي صرف مادي خوشايند مردم نبود چنين عكس العمل شومي در برابرش ابراز مي‌كردند.
حكومت امام رضا اگر مي‌خواست كاري اساسي انجام دهد بايد ريشه انحراف و فساد را بخشكاند. و براي اين منظور بيش از هر چيز بايد دست غاصبان را از اموال مردم كوتاه كرده، زورگويان را به جاي خودشان بنشاند. همچنين بايد هر صاحب مقامي را كه به ناحق بر مسندي نشسته بود، از جايگاهش پايين بكشد.
علاوه بر اين اگر مي‌خواست افراد را بر پست‌ها و مقام هاي مملكتي بگمارد هر گونه عزل و نصبي را طبق مصالح امّت اسلامي انجام مي‌داد و نه مصلحت شخص فرمانروايان يا قبيله ها. در آن صورت طبيعي بود كه قبايل بسياري را بر ضدّ خود مي‌شورانيد. چه رهبرانشان چه عرب و چه فارس نقش مهمّي در پيروزي هر نهضتي بازي كرده تداوم و كاميابي هر حكومتي را نيز تضمين مي‌كردند.
بنابراين اگر قرار بود امام در پاسداري از دين خود ملاحظه كسي را نكند، و از سوي ديگر موقعيّت خود را نيز در حكومت اين گونه ضعيف مي‌يافت و خلاصه نيرو و مدد كافي براي انجام مسئوليّت‌ها براي خويشتن نمي‌ديديد، پس حكومتش چه زود با نخستين تند بادي كه برمي خاست، از هم فرو مي‌ريخت. مگر آنكه مي‌خواست نقش حاكم مطلق را بازي كند كه براي سلطه و قدرت خويش هيچ قيد و حدّي را نشناسد.
اين‌ها كه گفتيم رويدادهاي احتمالي در زماني بود كه فرض مي‌كرديم امام رضا در آن شرايط خلافت را مي‌پذيرفت و مأمون وديگر عباسيان هم ساكت نشسته، نظاره گر اوضاع مي‌شدند. در حالي كه اين فرض حقيقت ندارد، چه آنان در برابر از دست دادن قدرت و حكومت، به شديدترين عكس العمل‌ها دست مي‌يازيدند.
اكنون پاسخ ديگري براي سؤال عنوان شده بيابيم. مأمون در آن زمان همه قدرت را قبضه كرده بود و عملاً همه گونه وسايل و امكانات را در اختيار داشت. حال اگر شيوه حكم داني امام را رضايت بخش نمي‌ديد، به راحتي مي‌توانست حساب خود را تصفيه كند و وسايل سقوط امام را فراهم آورد. بنابراين مي‌بينيم كه امام بيش از دو راه نداشت: يا بايد به مسئوليت واقعي خود پايبند باشد و همه اقدامات لازم را در جهت اصلاحات ريشه اي در تمام سطوح انجام بدهد و مأمون و دار ودسته اش را نيز همين گونه تصفيه كند. يا آن كه مسئوليت فرمانروايي را تنها در حدود اجراي خواست هاي مأمون بپذيرد، و در واقع اين مأمون و دار ودسته فاسدش باشند كه حكمران حقيقي بشمار روند. در صورت اوّل، امام خويشتن را در معرض نابودي قرار مي‌داد، چه نه مردم و نه مأمون و افرادش هيچ كدام تاب تحمّل چنان نظامي را نداشتند و به همين بهانه كار امام را مي‌ساختند.

در صورت دوّم، جريان امر بيشتر به زيان امام و علويان وتمام امّت اسلامي تمام مي‌شد.
علاوه بر اين ها، اين كه مأمون خلافت را به امام رضا(ع) عرضه مي‌داشت معنايش آن نبود كه خود از هر گونه امتيازي چشم پوشيده بود، و ديگر هيچ گونه سهمي در حكومت نمي‌طلبيد. بلكه برعكس براي خود مقام وزارت يا وليعهدي امام رضا را در نظر گرفته بود. مأمون مي‌خواست امام را بر مسند يك مقام ظاهري و صوري بنشاند و خود در باطن تعزيه گردان صحنه‌ها باشد. در اين صورت نه تنها ذرهّ اي از قدرتش كم نمي‌شد كه موقعيّتي نيرومندتر هم مي‌يافت.مأمون در زيركي نابغه بود و نقشه تفويض خلافت به امام به منظور رهانيدن مقام خود از هر گونه آسيب پذيري، طرح شده بود. او مي‌خواست از علويان اعتراف بگيرد كه حكومتش قانوني است و بزرگ ترين شخصيّت در ميان آنان را در اين بازي و صحنه سازي وارد كرده بود.

دلايل امام علیه السلام براي پذيرفتن وليعهدي

هنگامي امام رضا(ع) وليعهدي مأمون را پذيرفت كه به اين حقيقت پي برده بود كه در آن شرايط، جان خويشتن را به خطر بيفكند، ولي در مورد دوستداران و شيعيان خود و يا ساير علويان هرگز به خود حق نمي‌داد كه جان آن را نيز به مخاطره در اندازد.

افزون بر اين، بر امام لازم بود كه جان خويشتن و شيعيان و هواخواهان را از گزندها برهاند. زيرا امّت اسلامي بسيار به وجود آنان و آگاهي بخشيدن شان نياز داشت. اينان بايد باقي مي‌ماندند تا براي مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم شبهه‌ها باشند.

آري، مردم به وجود امام و دست پروردگان وي نياز بسيار داشتند، چه در آن زمان موج فكري و فرهنگي بيگانه اي بر همه جا چيره شده بود و با خود ارمغان كفر و الحاد در قالب بحث هاي فلسفي و ترديد نسبت به مبادي خداشناسي، مي‌آورد. بر امام لازم بود كه بر جاي بماند و مسئوليت خويش را در نجات امّت به اثبات برساند. و ديديم كه امام نيز با وجود كوتاه بودن دوران زندگيش پس از وليعهدي چگونه عملاً وارد اين كارزار شد.

حال اگر او با ردّ قاطع و هميشگي وليعهدي، هم خود و هم پيروانش را به دست نابودي مي‌سپرد اين فداكاري كوچك ترين تأثيري در راه تلاش براي اين هدف مهم در بر نمي‌داشت..
علاوه بر اين، نيل به مقام وليعهدي يك اعتراف ضمني از سوي عباسيان به شمار مي‌رفت داير بر اين مطلب كه علويان نيز در حكومت سهم شايسته اي داشتند.

ديگر از دلايل قبول وليعهدي از سوي امام آن بود كه اهل بيت را مردم در صحنه سياست حاضر بيابند و به دست فراموشي شان نسپارند. و نيز گمان نكنند كه آنان همان گونه كه شايع شده بود، فقط علما و فقهايي هستند كه در عمل هرگز به كار ملّت نمي‌آيند. شايد امام نيز خود به اين نكته اشاره مي‌كرد هنگامي كه «ابن عرفه» از وي پرسيد:

اي فرزند رسول خدا، به چه انگيزه اي وارد ماجراي وليعهد شدي؟امام پاسخ داد: به همان انگيزه كه جدّم علي(ع) را وادار به ورود در شورا نمود.

گذشته از همه اين ها، امام در ايام وليعهدي خويش چهره واقعي مأمون را به همه بشناساند و با افشا ساختن نيّت و هدف هاي وي در كارهايي كه انجام مي‌داد، هر گونه شبهه و ترديدي را از نظر مردم برداشت.

 

برنامه امام علیه السلام

-انحراف فرمانروايان

كوچك ترين مراجعه به تاريخ براي ما روشن مي‌كند كه فرمانروايان آن اياّم چه عباسي و چه اموي تا چه حد در زندگي، رفتار و اقداماتشان با مباني دين اسلام تعارض و ستيز داشتند، همان اسلامي كه به نامش بر مردم حكم مي‌راندند. مردم نيز به موجب «مردم بر دين ملوك خويشند» تحت تأثير قرار گرفته اسلام را تقريبا همان گونه مي‌فهميدند كه در متن زندگي خود اجرايش را مشاهده مي‌كردند. پي آمد اين اوضاع، انحراف روزافزون و گسترده اي از خط صحيح اسلام بود كه ديگر مقابله با آن هرگز آسان نبود.

-علماي فرومايه و عقيده جبر

گروهي خود فروخته كه فرمانروايان آنچناني «علما» شان مي‌خواندند، براي مساعدت ايشان مفاهيم و تعاليم اسلامي را به بازي مي‌گرفتند تا بتوانند دين را طبق دلخواه حكمرانان استخدام كنند و خود نيز به پاس اين خدمت گذاري به نعمت و ثروتي برسند.

اين مزدوران حتي عقيده جبر را جزو عقايد اسلامي قرار دادند، عقيده فاسدي كه بي مايگي آن بر همگان روشن است. اين عقيده براي آن رواج داده شد كه حكمرانان بتوانند آسان تر به استعمار مردم بپردازند و هر كاري كه مي‌كنند قضا و قدر الهي معرّفي شود تا كسي به خود جرأت انكار آن را ندهد. از رواج اين عقيده فاسد يك قرن ونيم مي‌گذشت، يعني از آغاز خلافت معاويه تا زمان خلافت مأمون.
 

-فرومايگان و عقيده قيام بر ضدّ ستمگران

همين عالمان خود فروخته بودند كه قيام بر ضدّ سلاطين جور را از گناهان بزرگ مي‌شمردند و به همين دست آويز علماي بزرگ اسلامي را بي آبرو ساخته بودند، مانند ابو حنيفه كه قائل به «وجود شمشير در امّت محمّد» بود. آنان تحريم قيام و انقلاب را از عقايد ديني مي‌شمردند.

اما ساير عقايد باطل مانند «تشبيه» (مانند سازي براي خدا) و مسأله خلق قرآن، چنان ترويج مي‌شد كه داستانش مشهورتر از آن است كه نيازي به شرح داشته باشد.

-امامان در برابر مسئوليت هايشان

غرور فرمانروايان تا به حدّي رسيده بود كه تا مي‌توانس

تاریخ ارسال: 1396/2/13
تعداد بازدید: 896
ارسال نظر