تاریخی رو به جلو

تاریخی رو به جلو..........تاریخی رو به جلو.........................

سلام

تاریخی رو به جلو یه تاریخ توصیفی و کتابی نیست... تاریخی مطالعاتی یا مجموعه ای از بسته های اطلاعاتی نیست....
تاریخی رو به جلو... تاریخ دوران راهنمایی یا ابتدایی و دبیرستان و دانشگاه....نیست.....
تاریخی رو به جلو تاریخی از کتاب طبری و جرجی زیدان و ویل دورانت و توین بی و ابن خلدون و یعقوبی و....نیست....
تاریخی روبه جلو.... تاریخ تکراری و خسته کننده و کسالت آور نیست...
تاریخی رو به جلو...تاریخ حماسه و شجاعت و شعار و عوامفریبی و .....نیست...
تاریخی رو به جلو تاریخ سلاطین و فرمانراوایان و حاکمان و اندیشمندان و بزرگان و اندیشمندان و ... نیست...
تاریخی رو به جلو تاریخ مورخین و کسانی که تاریخ را به رشته تحریر درآورده اند نیست....
تاریخی رو به جلو تاریخ اسکندر و کوروش و سهراب و اسفندیار و شام و کوفه و حجاز و ایران و روم و هندو.....نیست....
تاریخی رو به جلو تاریخی برای حفظ کردن اعداد و ارقام و نام ها و القاب و وفات ها و تولد ها و مکان ها و اتفاقات و جنگ ها و صلح ها و .... نیست...
تاریخی رو به جلو تاریخ عمو وخاله و دایی و نبیره و نوشره و دایی زاده و خواهرزاده و برادر زاده و نتیجه و ندیده و.....نیست...
تاریخی رو به جلو تاریخ دیگران نیست...
تاریخ رو به جلو تاریخ من و توست.

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.


یکی بود..... یکی بود .... یعنی غیر از اون دیگه هیچی نبود یکی فقط و فقط او..... قل هو الله احد....
یکی نبود....اما نه اینکه فکر کنی اون یکی هست....نه اون یکی نیست...ببین یه نگاه به اطرافت بکن.... وحدت عین کثرت و کثرت عین وحدت.....
غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود......



در اقیانوسی از شن و ماسه بادی ، طوفانی از شن و ماسه ، نگاه او را به همه چیز بسته بود حتی به خودش حتی به اطافیانش ، حتی به شتری که ماه ها سوار بر آن بوده و مرکب کاربر و همه کاره او بود....

خورشد گرم و سوزان که نگاهش را از این اقیانوس بر می داشت...او همچنان با چشمانان بسته به اطافش نگاهی نمی کرد؛ نمی دانم شاید به خاطر ترس از این که نکند چشمانش باز باشد و گرد و غبار به داخل آن برود... یا اینکه شدت نور آفتاب به گونه ای بود که قدرت چشم باز کردن به او را نمی داد....

و او همچنان در آن زندان چشم بسته ی خود زندانی شده بود .... باز هم نمی دانم این زندان را آن اقیانوس وسیع و خاکی برای او ایجاد کرده بود یا نگاه بسته او .....

به هرحال رفتن خورشید هم باعث نمی شد که او چشم باز کند.... و آن همه ستاره ها و کواکب و زیبایی ها را... ببیند .. .نمی دانم شاید فکر می کرد همان ستاره ها ، همان خورشید های کوچکی هستند که به او نگاه می کنند..شاید هم ترس عجیبی از چشمک زدن ها و وسوسه های عجیب عالم افلاک و خطرات شهاب سنگ ها و آتش هایی که از آسمان بر آنها نازل می شد داشت... که نکند الان بلای الهی بر آنها فرود آید... نکند خورشیدحالا که رفته ، گوی های آتشین خود را به سوی آنها می فرستد....

چه می دانی ؛ از کجا چنین می گویی، شاید اصلا چنین چیز هایی که می گویی درست نباشد؛ آیا تو می دانی که او چه روز  پر مشقتی برای فراهم آوردن لقمه ای آب و نان داشته ....آیا می دانی او چندین ساعت مسافت را طی کرده تا کوزه ی خود را از آب گل آلود  پر کند...خوب حق داری...چنین بگویی ...چون نمی دانی چون جای او نبودی ....

آب هر کجا نباشد، علف و سبزه نیست، هر جا علف و سبزه نباشد، دام و گوسفند نیست، هر جا بره ای نباشد، گوشت نیست و هرجا که گوشت نباشد، گوشت خوار نیست؛ حالا شما بگو این عرب بادیه نشین می بایست چیکار کند، با آن همه ملال و خستگی برای سیر کردن شکم خود و چند سر عایله خودش چیکار کند، شما یک ساعت دو ساعت در جای خودت دراز کشیده ای درس می خوانی یا چند ساعت نامفید برسر کار پشت میز نشینی نشسته ای شب که به خانه برمی گردی نای حرف زدن نداری و ....

 پس این انتظار نا بجایی بود که من از او داشتم؟؟؟!!!!!! که چشم خود باز نگه دارد و به آسمان نگاه کند...، شاید شما بگویید...خیر می توانست اندک ساعتی از همان سر شب را بخوابد و بعد که خستگی از تنش بیرون آمد درنگی به آن آسمان نگاه کند... الانه ما باید  پول خیلی زیادی بابت تورهای گردشگری بپردازیم که مثلا ما را برای ساعتی از شب مثلا به بیابان و کویر آران و بیدگل ببرند؛ تا شاهد اون زیبایی های شب و آسمان های اون باشیم... که البته الحق و انصاف بسیار زیباست...این هم تبلیغ برای شهر خودم شهر سهراب و روزگارم بد نیست....

اما به هر شکل و فرضی که شما و من حساب کنیم... او چشم به آسمان شب نیز ، با آن همه جلوه هایش نینداخت....

فردای آن روز... صبح نشده... خروس خون... ناگهان صدای بلندی اونا هرسناک از خواب بلند کرد...چی شده؟؟؟ او هنوز خستگی کار و فعالیت بدنی دیروز را توی بازوهای خودش احساس می کرد..که می بایست خودش را برای یه جنگ تمام عیار سخت و دشوار آماده می کرد، چاره نداشت چون اگه نمی جنگید یه جورایی جان خودش و قبیله خودش در خطر بود از اون طرف هم می بایست به فرمان رئیس قبیله، که همه کاره قبیله بود، گوش می کرد...

این جنگ ها و خونریزی ها هر به چند وقتی تکرار می شد و شده بود داستان زندگی او و قبیله خودش.... تازه خیلی وقتا به این کشت و کشتار و قتل و خونریزی افتخار هم می کردند... براش چه اشعار و جشن هایی که نمی گرفتند...اما شما بهتر از من می دونی که جنگ غیر از بدبختی و فلاکت و عقب ماندگی و تخریب و یتیم شدن و یتیم کردن بچه ها و اطفال شیرخوار چیز دیگه ای نداره.....

گاهی که نه بسیار شده بود؛  که سی سال جنگ قبیله او با قبیله دیگه، فقط برای عشق یه دختر از قبیله اون به یه  پسری از قبیله دیگه.... یا نه یه درگیری و نزاع بین دو نفر از دو قبیله و مسائل کوچک دیگه ای که هر کدوم بهانه برای جنگ های چندین ساله و طولانی مدت اونا با همدیگه بوده باشه

اما با این وجود زندگی برای مرد قصه ی ما لذت بخش، چرا که او چهار پسر داشت و داشتن پسرهای خیلی زیاد در قبیله او تعالی و افتخار و بزرگی و کرامت و احترام و قدرت و درامد و ...هرچیزی که شما میخاید فکر کنید برای او و کسانی که در یه قبیله عربی زندگی می کردند داشت...یعنی می تونست که داشته باشه نه اینکه در عالم رویا و غیر واقع چنین باشه خیر واقعا برای اونا چنین بود، (حالا بگذریم که در جامعه چند سال  پیش خودمون ایران هم مادر بزرگا و قدیمی ها می گفتند  پسر که میگی دهن  پر میشه..... پپپپپپپپ سر.....)

در قبیله ای که فرد و افراد و تعداد و جمعیت در آن حرف اول و آخر را می زد در قدرت قبله , قبیله ای که همون فرد هم در قالب قبیله خودش معنا و هویت  پیدا می کرد....  پسر یعنی فرزد ذکور مساوی بود با تهداد مساوی بود با جمعیت مساوی بود با تعداد مساوی بود با قدرت  و نیروی جنگی و کاری بیشتر، از این برای سرشماری و ابراز قدرت و قدرت نمایی و تفاخر خودشون بر سایر قبایل فقط فقط تعداد جنس مذکر خودشون را در آمار و نفرات به حساب می آوردند.....

اما ناگهان همه چیز برای او عوض شد...زندگی به ظاهر سخت و خوش او شکل دیگه ای پیدا کرد....

یه دختر ناز و خوشگل از خانمی که قبل از این برای او چهار پسر آورده بود متولد شد.... نمی دانست چیکار کند.. سر به کجا بگذارد ...با چه کسی چنین مشکل و مسئله را در میان بگذارد ...ولی این را می دانست نباید قبیله او از این مسئله آگاه بشوند.... چراکه تولد دختر مایه شرمساری برای قبیله بود...انگار که عرق شرم بر جبین قبیله نقش می بست....

اعراب برای دختر و زن هیچ ارزشی قائل نبودند مگر در حد ابزاری برای توالد فرزندانشان و اطفای غرایز جنسی و ...، از این رو برای تفاخر خود و قبیله خود به سرشماری و آمار تنها  افراد ذکور و جنس مذکر خود اهتمام داشتند چنان که وقتی کارشان از شمارش افراد ذکور زنده تمام می شد می رفتند سراغ قبور مردگان قبیله خودشان، و از این راه غلبه نفرات ، تفاخر و قدرتشان را بر قبیله دیگر نشان می دادند.

بسم الله الرحمان الرحیم الهاکم التکاثر حتی زرتم المقابر..........

شاید دیده باشید موقعی که در سردرگمی و ناچاری شدیدی قرار می گیرید مغزتون هیچ کمکی به شما نمی کند اصلا فکرتون به جایی نمیرسه...مخصوصا اگه ناراحتی و غم فراوانی هم همراه اون به شما وارد بشه...دیگه قرار نیست تصمیمی از روی عقلانیت یا تدبیر خاصی گرفته شود...همه چیز تابع احساسات جاهلی محض و ترس از سرزنش های ویرانگر قبیله خواهد بود...

او که تا دیروز سربلند و با افتخار فراوان در میان قبیله خود قدم بر می داشت الان می بایست منتظر سرکوفت ها  و انگشت اشاره این و آن باشد....

هنوز ساعتی از به دنیا آمدن ،آن ناز گل نگذشته بود؛ که تاریکی بر همه جا مستولی گشته بود ، تاریکی شب همان و خستگی ناشی از درد شدید زایمان همان، همه و همه خواب را بر خانه ی اندوه و غم چیره کرد، همه اعضای خانه خوابیدند؛ تا صبح که از خواب بیدار می شوند با خوشحالی تمام متوجه شوند همه اون اتفاقات و چیزهایی که دیدند؛ فقط و فقط یک خواب بوده....

اما قرار نیست پدر خانواده به خواب برود ....لحظه ای عرق شرم از جبین او خشک نمی شود ...تا خواب به چشمان او بیاید...شب های گرم شبه جزیره عربستان ، چنان بود که گاه از فرط عرق و گرما جای خود را تماما خیس می یافتند، اما باز از فرط خستگی فعالیت روزانه چنان در خواب عمیق شبانه فرو می رفتند که انگار هیچ وقت هوشیار و بیدار نبودند....

نازگل، ناز خوابیده بود ارام بدون اینکه بیدار شود؛دستی به زیر سر او و دستی دیگر به زیر تن او ، هم چون گل ناز در شب گلبرگ های خودش را درهم کشیدهبود و غنچه کرده بود، با لمس دستان بابا برروی تن نازکش کمی خودش را باز کرد تا پدر راحتتر بتواند او را در آغوش و کام خود بکشد....گلی که هنوز ساعتی از رویدن او در صحرای لم یزرع  خشک و بی آب و علف ، نگذشته بود و فرصت باز کردن غنچه ی خود را نیافته بود... در میان همان ریگزار ، به دل همان صحرا برای همیشه آرامیده شد......

صبح آن روز قبیله از کودک تازه تولد یافته سراغ گرفتند که پدر با افسوس و اندوه فراوان اعلام می کند که نوزاد مرده متولد شده و او .....

غم و اندوه ، شادی و مسرت، چند ماه در خانه ی او بود، تا یکی از تجار شام برای او هدیه گرانبهایی از جنس طلا آورد، ارزش زیاد آن مجسمه باعث شد تا قبیله او احترام فراوانی به آن مجسمه نشان دهند چنان که بعد از چند سال آن مجسمه قیمتی توانست بعنوان یکی از اربابان ، قدیسان و خدایان برای خود جایگاهی در خانه خدا پیدا کند.....

شأن و منزلت او نیز به واسطه جایگاه مجسمه ی او و هدایا و نذورات و قربانی های فراوان اعراب در پای بت تازه خدای  اعراب، نزد اعراب قریش و مکه و زائرین و مجاورین آن بارگاه  بالا رفت....همین عامل باعث شد که او در تجارت نیز موفق و سربلند باشد و به ثروت زیادی دست پیدا کند و از فقر و فلاکت آن روزهای شبه جزیره عربستان که اکثر اعراب را دچار خود کرده بود رهایی یابد و به اقلیت اشراف دارای منزلت دوچندانی دست پیدا کند...

در روزگاری که پول و قدرت و قبیله و مرد بودن و آزاد بودن...همه چیز بود؛ او همه چیز داشت.....تا اینکه زمان از پی هم برای او می گذشت، گذر زمان، همای سفید سعادت را بروی محاسنش نشاند و آخرین نشانه بزرگی و خوشبختی را برای او به ارمغان آورد، آن چیزی نبود مگر شیخوخیت؛ شیخ شدن او یعنی اینکه دیگر او پا به سن گذاشته بود و سن میانسالی را پشت سر گذاشته بود و از این به بعد به او شیخ می گفتند.....

شیخ داستان ما  با تفاخر خاص خود مثل همیشه از خانه اش بیرون آمد تا به امور تجارت و قبیله خود رسیدگی کند....اما با صحنه ای مواجه شد که تا قبل از این با چشمان خودش آن را ندیده بود....مرد زیبا رویی را به همراه یک زن و دو مرد دیگه که یکی از آنان نوجوان تازه رسیده ای بود را دید که در کنار خانه ی خدا چنان می کنند که نامعمول و دور از عادات  سایر اعمال عبادی سایرین بود....حرکات غیر معمولی آنان باعث شد تا ذهن او بسوی شناخت این افراد و نوع عمل آنان کنجکاو شود ....

این کنجکاوی همان و ورود به مرحله جدیدی از زندگی شدن همان.....

مرحله ای که تا به حال هیچ کس فکر آن را نمی کرد، با آن همه شأن و مقام و پول و قدرت و قبیله و....کسی به مانند او دنبال آن باشد...مرحله ای که پیری همچون او را دوباره متولد ساخت انگار که تولد جدیدی برایش اتفاق افتاده باشد....خود او نیز چنین فکری را نمی کرد که زمانی بیاید که چنین اویی به دنبال چنین موضوعی برود... موضوعی که بعدها بزرگترین چالش فرا روی بزرگان و اشراف و اعراب جاهلی شد.... یعنی او می بایست دوباره از صفر شروع کند یعنی به مانند یک نوزاد تازه متولد شده که هیچ نمی داند و هیچ بلد نیست و یک عالمه هیچ های دیگر باید دوباره همه چیز را از آغاز شروع کند......این قضیه او را به افکار عمیقی فرو می برد چراکه چون اویی که به نگاه دیگران و نوعی از نگاه خودش در عین حالی که همه چیز و همه کس و همه ی همه ها را در اختیار دارد اکنون می بایست خودش را صاحب هیچ چیز بداند و همه ی آن چیزها چیزی به حساب نیایند.....مگر آنها چه چیز می توانستند به او بدهند که در مقابل همه ی چیزهای او والاتر و برتر به حساب آید چنانکه همه ی مال و منال و منزلت و مکنت او در مقابل چیزی که آنها داشتند عددی به حساب نیاید و آدم عاقل کسی است که آن را از دست ندهد.......لذا اولین گزینه ای که به فکرش آمد اینکه که هرطور شده خودش را به اینها نزدیک کند ..از کجا آمده اند و به کجا می روند چه می خورند و چه می پوشند..اصلا اینها کیانند؟؟؟؟!!!!

وقتی از آن چهار نفرو نوع عمل آنان پرسید؛ در جواب او گفتند؛ اینکه می بینی در جلو ایستاده محمد بن عبدالله، فرزند عبدالمطلب است و آن زن و دو مرد دیگر که پشت سر اویند خدیجه همسر او و غلام او زید و آن پسر نوجوان هم علی بن ابی طالب است، و به کاری که می کنند نماز می گویند البته نه برای خدایان ما بلکه عبادت و پرستش برای خدای جدید خودشان که البته دیده هم نمی شود.....

او که تا این زمان هر آن چیزی را که می شد به دست آورد به دست آورده بود از مال و ثروت و زنان زیبا رو و کنیزان و فرزندان و شأن و منزلت ، ....آن هم از نوع فراوانش، الان احساس می کرد آنها چیزی دارند که او آن را ندارد. به خاطر همین موضوع، گاه و بی گاه، وقت و بی وقت، شب و روز، اعمال و گفتار و برخورد و نشست و برخواست آنها را زیر نظر داشت ، گاه می شد که در دل شب موقعی که ظلمات شب بر همه جا حکمفرما بود و خبری از سرزنش دوستان اشرافی او از نوع عملکردش نبود؛ نزدیک خانه پیامبر(ص) می شد و از صدا و لحن تلاوت قرآن زیبای ایشان بهره می برد....

 

این داستان ادامه دارد ......

ادامه دارد........

تاریخ ارسال: 1391/2/11
تاریخ بروزرسانی: 1391/2/11
تعداد بازدید: 3657

اشتراک گذاري اين صفحه telegram google+ facebook linkedin twitter

ارسال نظر